خدایا سپاس از این که در گذرای عمر بی حاصلم
از یادگار پدری تنها ،که تنهائیش را با خالقش،با پروردگارش ،لحظاتی پر کرده
وچند صفحه ای از روح وجان تشنه اش را ،برای تنها وارثش به یادگار گذاشته بود
تا شاید از این که تنهایش گذاشتم، زیاد نسوزم
که جای سوختن هم دارد وخواهد داشت
واین هم، از مهربانی وتوجه او بود به من
من بی توجه وبی مهر وعاطفه
که جز به خود وهدف خود نیندیشیده ام
وبسیاری از ارزش ها را، فدای ارزشهای دیگری کردم
ارزش هایی مانند بودن با عزیزم ،زمانی که به من نیاز داشت ومن هم، به او
ولی متاسفانه خیلی دیر فهمیدم وجای جبرانی نماند
از خداوند مهربان که همیشه ی همیشه با بندگانش بوده وهست وخواهد بود
عاجزانه درخواست می کنم
که روحش را، قرین رحمت بفرماید
وبه واسطه ی رنج هایی که از دوری من کشیده ،مرا ببخشد
و از شما عزیزان که وقت گذاشتید ومطالعه کردید ،بی نهایت سپاسگزارم
باشد که انشاءالله پیامی بیدار کننده بوده باشد
هم برای من وهم برای شماها.
شمع وجودم در حال خاموشی است
نه الهامی شده،
نه علم غیبی نیاز است تا درک این مهم.
تمامی ذرات وجودم
با صدایی رسا وحقیقی می گویند
لحظه به لحظه، آن به آن
تمامی لحظات عمرم ،
از آن لحظه ایی که یاد دارم
ولحظه ی حالی که در آنم
ونمی ماند ومی رود با سرعت غیر قابل وصف
ولحظه ی دیگری می آید ،
تا منی بسازد وهویتی دیگر ،
آمدند ورفتند.
بیشترینش رفتند
وکمترینش هم ،می آید ومی رود.
خلاصه رضا نبوده ونیستم ونخواهم بود از گذرای عمرم.
ولی گذشت ورفت.
ولی باور صد در صد ،در جانم، در روحم ،حک نشده که تمام شده
ونور شمع وجودت ، گرمای شمع وجودت ،چه زود وچه با سرعت رو به تمامیست
وهر لحظه که از راه می رسد،
ممکن است آخرین لحظه ی این مرحله از زندگیم، عمرم باشد.
برای همین هم ،لحظه ها را به تکرار ومثل هم، به دیار باقی می فرستم.
ولی اگر باور جان وروحم می شد،
تحولی ، تغییری عظیم، غیر قابل وصف وغیر قابل باور، به لحظه هایم می دادم.
کاشتی این چنین، برای برداشتی ابدی می داشتم.
انگار به آخر خط رسیده ام
ومانند مسافری که از راهی طولانی ،با سختی ومشکلات راه
حال ،به انتهای این راه واین سفر رسیده
وخسته وحالت لمسی پیدا کرده
واز مقصدش هم، تصوری درست وروشن نداشته
وامید آن دارد به جایگاهی که قرار است آرام گیرد
واز سفرش سخن گوید
واز خود بپرسد:
چرا این قدر خسته وملول هستی؟؟
مگر در این سفر با خود چه کرده ای
که به جای عشق وشور ومستی
به جای سر افرازی وسر بلندی وشکوه وعظمت
به جای روحی با نشاط وشادمان ،با سماعی الهی
به جایگاه ابدی خود،قرب الهی
اینچنین داغون وخسته ،به دنبال جایگاهی ومقصدی هستی که تازه از خودت بپرسی؟
این همه سال، از خود نپرسیده ای؟
تا لااقل از خود، بشنوی علت این همه درهم وبرهم بودنت را؟
حال چه فایده وثمری دارد که جا وفرصت جبرانت نیست
وجوابش با خود توست.
خسته وملول از بارهای سنگینی که با خود، همیشه حامل بوده
وروز به روز، لحظه به لحظه هم ،بر آن افزوده ای
خسته وملول از این همه بار کشیدن
وحتی یک لحظه ویک آن هم، از خود دور نساختن ودور نکردن
خسته وملول از این همه کج فهمی وخوش باوری کودکانه ی خود
که بودند کسانی که بارها وبارها به عناوین مختلف
ذره ای از سنگینی بارم را نشان دادند
نه تنها نپذیرفتم ،بلکه با چه حرکتهای نا موزون جواب محبتش را دادم
وندانستم که او ،ماموری بود از طرف حق
تا لااقل به من نافهم خود خواه بفهماند با خود چه می کنم
ومن مست ،مست از چهار چوب ساخته ی خود
مست از برداشت های غلط خود
مست از دو روزه ی جوانی ونشاط زود گذرخود
مست از ملک ومعاش خود
مست از اولاد وموقعیت خود
مست از حقیقت خود
حقیقتی که سالیان دراز ،مدام سعی بر به اسارت بردن وبه حجاب کشیدنش
نه از حجاب گرفتن وبه آزادی رساندنش بودم
وبار، روی بار
وحال، خسته ونابکار
بارالها ،من بد کردم
تو، خوبی
عفو فرما بدیهایم را
در این لحظه های کم باقی مانده
که دیگر نه رمق جبران کردنم هست
ونه فرصتش
بار الها ،پستی هایم را ببخش وبیامرز
در این لحظات آخر وپایان سفرم
که فقط به باور رسیدم، هیچ کس وهیچ عزیزی در دنیا نمی تواند یاریم دهدونجاتم بخشد
الا تو،تنها کس وتنها عزیز وتنها یارم
پروردگارا، عمری را برای جمع آوری مال
عمری را برای رشد موقعیت و حال
عمری را برای اولاد
تا به پیری رسیدم
نه پیری دل زنده وبا کمال
نه پیری درختی با وقار
نه پیری حتی حیوانی رو به زوال
پیری وفرسودگی ونیستی روح وجسمی
با آن همه نعمت و رحمت پروردگار مهربان.
از مال ومنال، جز نگهبانی برای وارث هیچ نماند
از موقعیت ورشدش، جز یادی تکراری هیچ نماند
واز اولاد، جز درد ونگرانی نماند
واز خود وامانت های الهی ،جز فرسودگی ونیستی ،هیچ نماند
فقط وفقط، تنها امیدم همیشه به تو بوده وهست وخواهدبود
ای متعال ،هدایتم رسان در این لحظات آخر کار
وبه قدرت خودت ،ره صد ساله را که ماند وطی نکردم، به لحظه رسان
چه برای من پشیمان ونادم
وچه برای همه ی مسلمین جهان
انشاءالله
از عاشقی ،که خود درس عاشقی می داد، پرسیدند:
عاشق چیست ویا کیست؟
خیلی خیلی مطمئن وبا وقار پاسخ داد:
هیچ وهیچ کس.
دوباره پرسیدند:هیچ وهیچ کس، یعنی چه؟
پاسخ داد :
یعنی عاشق.
از خودم خجالت کشیدم ومی کشم
ومطمئن هستم ،خواهم کشید تا آخرین نفس.چرا؟
چون در باورم نمی گنجد، لحظه ای، به هیچ برسم
ومعنا ومزه ی عاشقی را بچشم
لحظه ای، از عشق خودم بگویم
تا باور کنی وبدانی امثال من هم فراوانند
وبودند ورفتند وخواهند آمد
به مجرد این که عملی، حرکتی، فرازی
ملکی ومدرکی
پستی ومنصبی
تعریفی وتمجیدی
از دیگری ویا دیگران ،به این فکر محدود وناچیزم می رسد
وهنوز به قطره ای نرسیده، دریایی می سازم
ودر هر موقعیتی که قرار می گیرم،
نمایشش می دهم
وبه خود می گیرم،
این هم، یک نوع عشق است ،
از نم وقطره ای، دریایی ساختن از دیگران به خود ونمایش دادنش.
<<وعشق واقعی یعنی به خود ندیدن ونگرفتن وباور نکردن است.
هر چه می بیند وباور می کند ،از خالق هستی وبه سوی خالق هستی>>
از چرخش نگاه ها،بارها وبارها
جاری از زبان همان نگاه ها شنیده شد
وغم ندامت وپشیمانی دیده شده
از اشتباه دیدن
از اشتباه برداشت کردن
از باورهای غلط خود،منی دیدن
لااقل لااقل ،باسوادتر به حد مدرکی
که در آغوشش بوده وهست وخواهد بود
وخیلی ها چقدر بی انصاف
که حتی نه بر زبان راندند
ونه در نگاهشان ،چیزی هویدا شد
تا طرف مقابل در یابد که خوب است لااقل فهمید اشتباه کرده
وهمین کافیست وخدا را باید شاکر بوده
که در صدد جبرانش می باشد
وبرای خود وآخرت خود
باری وچاهی نساخته انشاءالله.
شاید هم باور می کنند که نیست ونخواهد بود روزی که
نهانخانه درون ،بیرونی خواهد شد
وآشکار می گردد همه ی آن پنهان کاری ها
وآن همه باورهای خود خواهانه
واگر بود چه؟
چه در وگوهرهایی داری در معدن وجودت
از برای بیرون آوردن ودیدن.
کاش برای وارد شدن
وقاطی کردن خود، در جامعه
جامعه ای که در برابر خانواده ی کوچکمان
مانند دریاست در برابر قطره
معیار وملاکی همین گونه داشتیم
وباور می کردیم که حقیقت واقعی
آن نیست که ما در چهارچوب خانواده ای کوچک
آن هم، باز ،نه بی پرده وحجاب
با هزاران هزار پرده وحجاب پدری از پسری
مادری از پسری ویا دختری
ویا همسری از همسری ببیند
دیگر ملاک ومعیارش را
خیلی خیلی راحت ومطمئن
اینگونه در جامعه وبعد در دنیا
سعی به پیاده کردن به حد وسعش به حد توانش نمی کند.
بیشتر شنونده می شود
شنونده ای خوب وبا وقار
درواقع تا بیشتر بیاموزد
وخود را از چهارچوبی محدود
ودر جامعه ای محدود
ودر دنیایی محدود نجات بخشیده
وبه دریای بیکران معرفت الهی وصل گردد.
انشاءالله
بارها وبارها شنیده ام
که عقل ومنطق، در مردها ،بیشتر
وبه عمل، نزدیک تر است
وبیشمار دیده ام وباز شنیده ام از خود مردها
وحشتناک احساسی بودن واحساسی برخورد کردنشان، در زندگی.
پس کلمه ی بیشتر وبهتر ، دروغی است بزرگ.
اگر دیدیم ویا شنیدیم که فلانی وفلانی وعده ای از مردان
از عقلی ومنطقی قابل توجه در عملکرد های خود دارند،
یقینا در خانم ها هم، همین گونه خواهد بود.
زمانی که عقل، حاکم می شود بر انسان،
وشیرازه ی جانش می شود،زن ومردی از بین می رود وبالعکس.
زمانی که احساس ،حاکم بر امورات می گردد ،زن ومرد ندارد.
قالب که مهم نیست.
طرز درست استفاده کردن از این موهبت الهی،یعنی عقل، یعنی پیامبر درون می باشد.
از دامن زن ،مرد به معراج می رسد.
کدام زن؟
زنی احساسی ؟زنی بی منطق؟
خیر
پس نمی توانیم اینگونه جمع بندی کنیم که معمولا مردها ،عقلانی تر عمل می کنند
ومنطقی تر می اندیشند.
به گلی که روزها بسته می شد
وشب ها، باز، خیره ماندم.
شب بود .
یکی از آن گل ها را چیدم
می خواستم امتحان کنم ببینم
می توانم همان گونه که روز بسته می شود
خیلی ظریف وزیبا
من هم می توانم همان کنم.
هر چه قدر سعی کردم ،نشد.
رازی بزرگ با خود داشت
او فریاد می کشید ورازش می گفت
ومن ،در جهل وبی خبری خود
وفشار نادانیم ،بر او
عالمی گویا شاهد این منظره بود
جلو آمد وسلام داد
سرم را ،ندای سلامش بالا برد
جوابی مثل همیشه دادم
وگفتم:شما؟
گفت:یک رهگذر
گفتم:مشکلی داری؟
گفت:خیر،انگار شما مشکلی دارید.
گفتم:نه
گفت:پرسیدن، عیب نیست .ندانستن ،عیب است.
بپرس تا بدانی تا چون من، نمانی
گفتم:شما به کجا مانده ای؟
گفت:در خود
گفتم:نمی فهمم ساده تر بگو تا من هم بدانم
شاید بتوانم کمکت کنم.
گفت:اگر توانستی این گل را که از شاخه اش ،با بی رحمی هر چه تمام جدا کرده ای،
به حال اولش باز گردانی،مرا هم می توانی کمک کنی.
گفتم:حالا فرض کن این گل، اصلا روی آن شاخه نبوده،
کم نیستند ،این همه
وشما فقط بند کرده اید روی این یک گل ؟
تازه چه فرقی می کند دو روز دیگر خشک خواهند شد،
وبه زمین خواهند افتاد.
گفت:چه بد نگاهی به زیبایی های اطرافت داری
وچه بیرحم قضاوتی، در مورد لحظه هایی که آن گل منتظرش بود
وتو همه ی آن ها را ازش گرفتی
گفتم :می خواستم امتحان کنم ببینم،من می توانستم جمع کنم گلبرگهایش را،
همانگونه که روز ،خود ،جمع می شود؟
ولی دیدم نشد.
حالا شما می توانید این کار را بکنید؟
گفت:هر زمان توانستم دو لب بسته ام را، به موقع وبه حق باز کنم
وبه موقع وبه حق ببندم
آن زمان خواهم توانست این مهم را انجام دهم
مشکل من هم ،درست مثل این گلی است که تو از ریشه اش جدایش کردی.
من هم مدتی است از ریشه ام، جدا شده
وهیچ عملی را، به موقع وبه جا وبه حق نمی توانم انجام دهم
راز این گل، راز درون ما آدم هاست
که درک وفهم چطور وچگونه بودنمان را
در لحظه لحظه های عمرمان نداریم ونمی فهمیم
آنجا که باید باشیم، نیستیم
آنجا که نباید باشیم ،هستیم
آنجا که باید باز شویم وشکفته شویم، بسته هستیم وجمع
وآنجا که باید جمع شویم وبسته ،باز هستیم وشکفته
تو اینگونه نباش
روزی با بیماری که دچار وسواس بود، برخورد کردم
واز حرکات وفشارهایی که به خود روا می داشت ،تعجب کردم
به خود گفتم:خدایا این همه نیرو از کجاست؟
واین همه پشتکار برای چه؟
آن هم اگریکبار در هفته ،یا دو سه روزی، یکبار
اینچنین فشار واعمال آن بر جسمی خسته ونالان باشد
نه هر روز که غیر قابل تحمل است
تا آن زمان این معضل را بیماری نمی دانستم
وباورم نمی شد که بیماری وباید معالجه شود
نه اینکه به حال خود، رها
که هر روز بدتر از روز قبل خواهد شد
تحت شرایط خاصی، یکی دو هفته به این معضل مبتلا شدم
رسیدم به جایی که برای خشک کردن خود در حمام
از حوله هم نمی توانستم استفاده کنم
چون باید آویزان می کردم
ویا در سبدی یا جایگاهی می گذاشتم
وذهن وفکرم نمی پذیرفت وقبول نمی کرد
می بایست مدتی در حمام می ایستادم تا خشک شوم
وشدیدتر شد
حتی از هوایی که پیرامونم را فرا گرفته بود هم به شک افتادم
ومی خواست باورم شود ،هوا هم، آلوده می تواند باشد
این جا بود که ترسیدم، ترسی وحشتناک
که اگر به آن حالتم ادامه می دادم چه برسرم می آمد؟
خود، در عذابی غیر قابل وصف
دنیای اطرافم، در عذابی غیر قابل وصف
در واقع جهنمی که روز به روز شعله هایش رو به فزونی می رفت
وخود ودنیای اطرافم را می سوزاند
پیش دکتر رفتم وخود، بیماریم را توضیح دادم
ومورد معالجه قرار گرفتم
بعد از مدت کوتاهی که الحمدالله به حال طبیعی باز گشتم
انگار از قفسی تنگ وتاریک نجات پیدا کرده بودم
ودنیای اطرافم هم، صمیمی تر، دوست داشتنی تر
ورفت وآمدم با دوستان وآشنایان رونق بهتری گرفت
واز آن زمان به بعد، خدا را شاکرم که از این بیماری مهلک
که نهایتش، جهنمی است که در آن، تنهای تنها
خود، خواهم سوخت ،نجات یافتم
واین بیماری فکری ودرونی را شکست دادم
کبوتری در لانه اش
دو تخم کوچولو گذاشته بود
ومنتظر تولد آنها
روز را به شب وشب را به صبح می گذرانید
بارانی شدید آشیانه اش را از لابلای شاخه ها وبرگها
خیس خیس کرد
کبوتر نگران از ویران شدن لانه اش.
خورشید بعد از بارش باران
شفاف تر وداغ تر
چهره ی زیبا وخندانش را نشان داد
بعد از مدتی لانه ،خشک وطراوتی خاص پیدا کرده بود
انگار بهار وعطر روح بخشش
درآن لانه، جا خوش کرده ومانده بود
کبوتر هم که از بال وپرش پوشش ساخته بود بر روی دو تخم کوچکش
کاملا خیس شده بود
وحال تابش خورشید
حوله ای گرم ومطبوع بر پرهایش
کمک می کرد تا هر چه زودتر خشک واز نگرانی بیرون آید
وهمین طور هم شد
بال وپرش ،خشک وتمیز
وحال وهوای لانه اش، بهاری ومعطر شده بود
از بارانی به وقت وبه موقع
که کبوتر از این مهم بی خبر بود وناآگاه بود
بعد از این رویداد، دو سه روزی طول کشید تا جوجه ها از تخم بیرون آمدند
ومادر را غافلگیر کردند
وبا سر وصدای خود ،در خواست غذا کردند
واما از پدر جوجه ها هیچ خبری نبود
گویا قبل از تولد آنها به ماموریتی رفته بود
تا برای مادر که نمی توانست لانه را ترک کند غذایی بیاورد
دچار حادثه ای شده وهرگز باز نگشته بود
وحالا مادر بود که جای خالی همسر وپدر را می بایست پر کند
بعد ها فهمید که آن باران به موقع وبجا حکمتش این بود که
اگر تنها شدی با دو تخم کوچولو ،نترس
کسی است که هم می تواند جای پدر وهم جای تو را ،برای آنها پر کند
تو وپدر، وسیله ای هستید.
حامی وحافظ ونگهدارنده وروزی رسان ،فقط اوست
اوست که با همان بارانی که موجب نگرانی تو شد
باعث شد غذایی را که می بایست ساعت ها به دنبالش بگردی
ونگران جوجه ها باشی
از زیر زمین، بیرون کشید وتو را به سوی آنها خواند
تا در همین نزدیکی ،هم مواظب جوجه ها باشی وهم ،به غذایشان برسی
این مهم را در زندگی مادری باور کن
که باور نداشت خدا همیشه در همین نزدیکی هاست
وهمیشه حامی وحافظ در ماندگان بوده وهست وخواهد بود
دلی زندانی
در آمال و آرزوهای سیری نا پذیرم.
بیزار ومتنفرم از این جلاد خون آشام
که خود را ،همراه می داند ودوست.
بیزار ومتنفرم از این خود .
ولی آنچنان ماهرانه وزیرکانه
هر بار ،به شکلی وبه طرزی
گولم میزند وفریبم می دهد
که انگار نه انگار، دیوی است بد خو وپست.
هر بار سعی می کنم هوشیار باشم وفریبش نخورم
ولی انگار از تمامی اعمال ورفتارم، باخبر است وبا خبر می شود
وپیشدستی می کند وضر به اش را بر تمامی تار وپودم وارد می کند
واز من، جز درد پشیمانی وندامت نمی گذارد.
در تمامی عمر از دست رفته ام
فقط وفقط لحظه هایی که تو ای خالق هستی بخش
چون خورشید ،نگاه مهربانت را بر این نالایق پست هدیه داده ای
شرم کرده ویا پنهان شده ویا رفته.
پس تنها وتنها تویی یاری دهنده ونجات بخشم
یاریم فرما ونجاتم ده
از این همراه همیشه دشمنم
که خود را، در زرق وبرق های دنیا
هر آن، به هر شکلی، آراسته وفریبم می دهد
پروردگارا تمامی تار وپودم را از وابستگی به دنیا ،قطع وقطع بگردان
و به عشق ونور و راه خودت وابسته ام گردان.
آمین یا رب العالمین
تا از این شیطان ومکر وحیله هایش خلاصی یابم.
انشاءالله
مجلس ختم را، تا زنده ای برپا کن
در میان جمع دوستان وآشنایان وهمکاران خود
در واقع شناخت واعمال نازت را
بگذار تا زنده ای ببینند
وطلب جایگاه رفیعی از پروردگار برایت خواهان باشند
نه این که بعد از مردن بگویند:
خدایش بیامرزد،دستش از دنیا کوتاه شده.
گل سرخی، به گور خود فرست
تا دسته گلهای دو روزه را،برسنگ قبرت
برای شادی روحت نگذارند
که پیامش دسته گلهای بی ریشه ای نباشد
خدای ناکرده چون عمر بی اثر وبی ریشه ی خودت
مراسم دفن وکفن خود را ،قبل از مردن
خود ،با دلسوزی آنچنان مجری باش
چون از خود ،دلسوزتر به خود، کسی را نخواهی یافت برای این امر مهم.
به این معنا که از درون، تطهیر کن خود را
واز بیرون ،معطر
در این حالت نیازی به دفن وکفن نخواهی داشت
میماند جسمی وظاهری
که جای نگرانی نیست
هر کسی وبه هر حالتی به این امر گمارده می شود
تنها وتنها دشمن تو
بی خبری ونا آگاهی وجهل توست
وهمیشه ی همیشه
بی خبریها ونا آگاهیها وجهل هایی
بوده وهستند وخواهند بود، در وجودمان
که باید به موقع شناخته شوند
وبه آگاهی وشناخت ونور تبدیل شوند
والا خواهیم ماند در راه ونیمه راه
ویا خدای ناکرده در چاه
هیچ کس نمی تواند ادعا کند
که همه چیز را می داند
ونسبت به تمامی امورات مطلع وآگاه است.
اگر چنین ادعایی در کسی ویا در خود ،سراغ دارید ویا داشتید
از همان لحظه ی این ادعا
یعنی دچار نادانی وجهل ونا آگاهی مطلق هستید
با همه ی دانش ها واندوخته هایتان
وپل صراط پلی است ویا گذرگاهیست
که از مو نازکتر واز شمشیر تیز تر
در واقع مسیری است
که به حقیقت باید پیمود
بدون هیچ لغزشی
تا سقوطی از آن به نار وجهنمش نباشد
انشاءالله
پل صراط مسیری است
که در دنیا می پیماییم
اگر سربلند وسر افراز در برابر پروردگار باشیم
ولحظه به لحظه اش
قدم به قدمش
قلم به قلمش
نگاه به نگاهش
نفس به نفسش
موجب رضا وخشنودیش باشیم
ومهر وامضای عشقش را
در تمامی لحظات واعمالمان لایق بوده باشیم
سخن حق را بشنو وبه عمل برسان
اگر چه به ضرر وزیان خود باشد.
یقینا نیست.
چون حق ،جز نور وفایده نیست.
ظاهرا دچار ضرر وزیان می شوی
ولی آن فایده ای که از ناحق به تو میرسد
جز ضرر وزیان ابدی نخواهد بود.
پس هوشیار باش
وبه وعده وعید باطل دلخوش مباش
در جوار وهمنشینی بزرگی باش
تا حقارت وحقیر بودنت را
بی هیچ نصیحت وپند واندرز در یابی
در واقع با همنشینی او
تو هم ،بزرگ شوی
وروزی ،دیگری را ،به بزرگی برسانی
انشاءالله
شب را، ساعتی در تنهایی وتاریکی
به خلوتی دریاب
تا باور کنی تاریکی قبر ودنیای ساخته ی خود را
اگر خدای ناکرده آنگونه که می بایست می ساختی، نساختی
البته نه با باورهای خود وتوجیهات خود
به حقیقت.
ممکن است خیلی کاخ ها ساخته باشی
ولی با یک دل شکستن، با یک بی توجهی
به تلی خاک مبدل کرده باشی، خدای ناکرده.
پس لازم است هر شب، ساعتی را
در تاریکی وتنهایی،خلوتی سازیم
وبه خود وساخته های خود،خوش بین نباشیم
صبح را، تولدی دیگر بفهم ودرک کن
نه تکراری، چون روزهای گذشته
فرصتی است الهی
برای ساختنی الهی
پس بکوش تا منتهای سعی وتلاشت
واز آنی ولحظه ایش در این امر مهم
فرو گذار نباش
چون نیازمند آنی
از خوابت، مردن وزنده شدن را پند گیر
چون نمایی است ازمردن وزنده شدن
در روزی که خوانده خواهی شد
پس بهنگام خوابیدن، به حساب وکتابت نظری انداز
وبعد خود را به خواب بزن
چون ممکن است دیگر بیدار نشوی
الا به صیحه ای در روز محشر
از دوست، همراهی وهمدلی بیاموز
وسعی کن همسرت را
دوستی برگزینی همیشه همراه وهمدل
که مرگ هم نتواند فاصله وجدایی اندازد
در همراهی وهمدلی شما
از حکیم ،پند بیاموز
نه حفظ کن وبه صورت دانشی، در وجودت انبار کن
بلکه چون گوهری در صدف،
وبه موقع در هدفت،
صدفش را بشکن
واز گوهرش، برای سازندگی خود بهره گیر
سخن عارفانه را بشنو وبه کار گیر
واز عملش ،لذت ببر
نه فقط از شنیدن ویا خواندنش
که لذتی آنی وزودگذر دارد
راهت ،درست انتخاب کن وقدم بگذار
تا به سقوط نرسی
راه، راه است
درستی راه مهم است
گر عاقل باشی، به راهی می روی
که بزرگان وبرگزیدگان رفته اند
وبه سعادت ابدی رسیده اند.
چاه وچاههایی که حفر می کنی
از خود پرسیده ای برای که وچراحفر میکنی؟
کاش باور داشتیم،هر چاه وچاله ای
که چه آگاهانه ،چه ناآگاهانه ،می کنیم وحفر می کنیم
سرانجام خود، در آن می افکنیم
ممکن است برای مدت کوتاهی،دیگری یا دیگران را
به دام فریب ونیرنگ خود بیندازیم
ولی در نهایت ،خود ،در آن و در دام آن خواهیم افتاد.
خورشیدی را ،عاشق باش
که غروب نداشته باشد
چه بسا به هنگام غروبش
نیازمند طلوعش باشی
وبه هجری دردناک مبتلا شوی
که در آن صورت ،طلوعش،مرهم زخم هجر تو نخواهد بود
با خود چنان نکن
که از دیگران توقع اینچنین با تو برآید
در طول عمر خود ،دشمنی هایی با خود کرده ایم
که اگر از غیر، به ما می رسید،
هرگز نمی بخشیدیم
ولی چه راحت از خود،
خود دشمن ونادان می گذریم
بارانی باریدن گرفت
ودانه دانه ،خود را به آنجایی که باید می نشاند ،نشاند
بسیاری از دانه های باران،
به دلتنگی خاصی مبتلا شدند
اندکی، به پر های پرواز سرعت بخشیدند
وبیشماری ،پشیمان از باریدن
ولی امر ،امر خالق هستی بخش بودوحکمتش
وبرای تسلای قطراتی که پشیمان شده بودند ودچار دلتنگی
خورشید، دست به کار شد
وبا تابشش، برای بازگشت آن عزیزان
تا توانست گرما داد وبخار کرد وبه هوا فرستاد
قطره ای ازآن همه بارش سیل آسا
که برای اولین بار به چنین سرنوشتی دچار شده بود از خود پرسید:
یعنی چه؟پس ما برای چه آمدیم که حال برمی گردیم،
هر چند پشیمان شده ایم از آمدن؟؟؟
فرصتی داده شد ،تا شاید خود ،بیابد جوابش را
از سکوت وبی جوابی خود، حوصله اش سر رفت وآهی کشید
ودوباره همان سئوال، شفافتر وزنده تر ،وجودش را احاطه کرد.
ناگهان صدای ناله ای شنید که او را به کمک می خواست
به خود گفت:من عازم بازگشتم، بگذار کس دیگری به کمکش بشتابد
لحظه ای گذشت ،دوباره صدای ناله را شنید که اورا می طلبید
بی درنگ ،خود را به نزدیک صدا رساند
دانه ای بود خیس خورده
در حال فارغ شدن از پوسته ای وزندانی سخت ومحکم چسبیده به جانش
نزدیکتر شد ودر آغوشش کشید
وبا او در تاریک خانه ای، یعنی زیر خاک، هم آغوش شد
وبعد از مدتی ،جزئی از وجودش شد
وباعث شد که دانه ،رها شود از زندان وپوسته اش
وبه پایه وستونی، در زمین وشاخ وبرگی ،در هوا برسد
از قطره باران هم، دیگر نه خبری بود ونه اثری
در واقع دیگر قطره ی باران نبود
هم در شاخ وبرگ وشکوفه ومیوه ی درخت ،جایی داشت وآثاری
هم در ریشه وپایه وستونش، ارزشی داشت واعتباری
هر لحظه وهر آن از عمر ورشد آن دانه می گذشت
از قدر دانیش از قطره بارانی که به موقع باعث رشد وکمال او
ورهایی از قید وبند او شده بود، ادامه داشت وخواهدداشت
بیشمار وبسیار قطرات دیگر هم ،ماموریت خود را بدرستی انجام دادند
وهیچکدام بیهوده نیامده بودند
بلکه به امر حق وبرای احیای حقی حاضر شده بودند
این مهم را ،بعد از مدتی همه فهمیدند و باور کردند
که پروردگار هیچ چیز را عبث خلق نکرده ونخواهد کرد.
زبس از صبح تا شب
از این کلام<سلام>استفاده کرده ومی کنند
بکل از معنی وارزش وحرمتش،
دور مانده ومانده ایم
سلام حق ،حرمتی وارزشی غیر قابل وصف دارد
ومخصوص عزیزان وبرگزیدگانی می داند
ولایق بزرگانی که جز در راه حق نکوشیدند و عمری را سپری نکردند
آنها می دانند ارزش وحرمت سلام را
نه من وامثال من .
سلام، کلام خداست
سلام ،زنده کننده است
سلام ،شفا بخش است
سلام، نور است
وباید از دل، دلی پاک وبا اخلاص برآید
وبر دلی پاک وبا اخلاص بنشیند
تا آثارش را، ارزشش را، مخاطب درک کند، بفهمد
چند سال پیش در جستجوی مهمی بودم
به بزرگی رسیدم وبعد از مدتی در کنارش
روزی از سلام فرمود
وآنچنان تاثیری بر وجود ناچیزم نهاد
که اصلا دوست نداشتم باکسی ،
چه در بیرون وچه در خانه، برخوردی داشته باشم
که باعث شود سلامی از سر عادت، از سر وظیفه
از سر نیاز، از ترس، به عنوان ادب ،نه بگویم ونه بشنوم
می پرسی چرا؟
چون باورم شد که تا آن زمان، چقدر کورکورانه وبچگانه
از این کلام الهی وحق وبرای چه ارتباطاتی استفاده کرده بودم
از آن به بعد سعی کردم
هنوز موفق نشدم که به حق وبجا بکار بندم وارزشش را بفهمم
سعی کردم قبل از هر سلام دادن وهر جواب سلام گرفتنم،با خود روراست باشم
واز سر اخلاص ،بی هیچ نیاز وطمعی ،سلام دهم وجواب سلام برگیرم.
از پروردگار مهربان عاجزانه در خواست کرده ومی کنم
تا با تک تک کلامش ،پیامش ،آشنایم کند
وفهم ودرک درست به کار گرفتن وبکار بستنش را عطا فرماید
که یقینا با فهم ودرک به موقع وبه جایش
از حکمتش هم با خبر می شویم
ولذت آن به آنش را می چشیم
وبه دیگران هم می چشانیم
انشاءالله
بیهوده بودن، یک حقیقت است در جانم
در برابر این همه لطف وکرمت.
مصرف کننده بودن بی مصرف ،
خود یک حقیقت است به جانم.
در برابر این همه فرصت ها که داده ای ومی دهی مرا
از خود خجالت می کشم که چنین موجودی شدم ،
در برابر این همه عظمت وبزرگی وکرمت.
چه کنم؟چکار کنم؟
تا از این نبودن ،دربرابر این همه بودن ،خلاص شوم؟
چگونه ازاین خود،دور شوم وبه تو عزیز دلم، نزدیک
وروی سر بلند کردن را در مقابلت داشته باشم؟
چه میشود در کنار گلی خوشبو ومعطر وزیبا بود
وجز اندکی ،در گذر از آن ،در خودت مهمان نکرد؟
چه میشود در میان این همه گلستان وجود، باز هم خار بود.خار چشم؟
چه میشوددر برابر این همه زیبائیها، باز هم زشت ماند وماند؟
چه میشود در مقابل این همه مهر ومهربانیها
باز هم ظلم کرد وستیزه جو بود؟
چگونه میتوان باور کرد وباور کرد
نعمت ولی نعمت را مصرف کرد ودشمنش شد؟
که در واقع دشمن خود وارزش های خود خواهی شد.
فقط وفقط تو درک میکنی وباور داری این چنین دنیایی را
که چقدر سخت وکشنده است
که چقدر سرد ووحشتناک است .
برای همین هم اگر قطره ای از دریا دریا که تو داده ای، به عشق وبه مهر
ما با انجام وظیفه، بذل وبخشش کنیم
احساس سبکی وپرواز داریم
چه حس کذائی وبی ادبانه ای داریم
آن زمان که می دهیم
حتما باور نداریم که همه آنچه را که داریم وداشته ایم،همه از خالق یکتاست
به وقت گرفتن ،از خود می دانیم، از تلاش خود می دانیم
وبه وقت دادن، هزاران نیت می کنیم، نیت صدقه، انفاق.
طلبکار می شویم، باز از دهنده ی آن نعمت، هم در دنیا وهم در آخرت.
آن هم جنسی ویا نعمتی که خود دوست می داریم ویا نیاز داریم، نه .
پس مانده هایمان، اضافات خودمان ، اجناسی که خود نیاز نداریم
وحتی کهنه ها ورنگ ورو رفته های خودمان
در واقع از کهنه ها وقدیمی ها می خواهیم خلاص شویم
ونویی را، جدیدی را ،جایگزین کنیم
وآن احساس سبکی ، پرواز ،به خاطر رهایی از آن بذل وبخشش های ماست
نه انفاق خداپسندانه
پروردگارا ،روحی بزرگ عطا فرما
تا از آنچه را که خود،دوست می داریم ونیازمندیم ،ببخشیم وانفاق کنیم
انشاءالله
چندین سال در گیرش بودم
چندین سال شاهدش
ولی نه از درگیر بودنش، پندی گرفتم
تا بکار گیرم برای فردای اسفبارم
نه از شاهد بودنش ،پیامی،
تا برگیرم ودور از هر هیاهو وهر غوغایی ،خلوتی بسازم
وبه حال وروز خود وروزگاری که از برم گذشت ورفت
خالی خالی از هستی ومملو وپر وپیمانه ،از هر چه نیستی بود،نگاهی داشته باشم
نشد که نشد
در واقع، فقط وفقط ،نگاهم به بیرون از خود ودنیای خود بود .
به صورت تکرار،هر چند زیبا بود،
خانه تکانی ،منزلی را، پاک وپاکیزه
واشیاعی را ، یا جابجا کردن ویا نو کردن
وچه پیام زیبایی هم داشت ،
هر سال،هر چند که تکراربود پیامش، به روحم صفا می داد
ومرا می خواند به دنیای نو وتازه ای که یازده ماه از سال نداشتم
هر چند زود گذر بود وخیلی خیلی زود وسریع
این صفا ونو بودن، خود را، به کهنه ای وتکرار بدل می کرد
در واقع پیامش این بود که این صفا ونو بودن را باید ابدی سازم ولحظه به لحظه ،نو به نو
ولی از من ظاهر بین وقانع وبی درک ونافهم
فهمی در حد خواسته های کودکانه ام
کودکی چهل، پنجاه ساله
که چهل بهار را دیده ،ولی درکی وفهمی درست وحسابی نداشته
حتی از طبیعت هم واز رسیدن به وقت به موقعش وسر سبزی وشادابیش
از مسئولیتی که قبول کرده ودرست به انجام رسانده ومی رساند،در خودم بیابم
ولااقل بقیه عمرم را شاید، یک بهار، دو بهار ویا چند بهار دیگر مانده باشد
به قول وعهد وپیمانی که با خالقم بستم، پیمان شکن نباشم
ومسئولیتی را که پذیرا شدم ،به انجامی خداپسندانه برسانم
آن هم برای رشد وکمال خودم،
نه این که پروردگارم نیاز داشته باشد ،
که او بی نیاز مطلق است.
پیام واقعی خانه تکانی در طبیعت
یعنی از یخ شدن، آبی روان شدن
از بی هویت بودن وبی شاخ وبرگ بودن
به هویتی وبه شاخ وبرگی تر وتازه رسیدن
دگرگونی درونی وزیر ورو کردن درون وپاک وپاکیزه کردن روح ودرونم
که اگر این مهم صورت بگیرد
یقینا با عشق وبا صفای بهتری
خانه تکانی وزدودن گرد وغبار خانه
وجابجایی اشیاء ونو کردن بعضی از آن ها ،صورت خواهد گرفت
وهمرا پاکی روح وپاکی منزل
لذتی ابدی وماندگار به ارمغان خواهد آورد.
به تو نامه می نویسم
هر کجا هستی وهر که هستی
مهم این است که انشاءالله در راه هستی
نه گمشده ای، در بیراهه های نیستی
به تو که در یک راه ،آن هم صراط مستقیم
ویک دین، آن هم دین محمدی
ویک فکر ویک اندیشه، آن هم درستی وراستی
ویک عهد وپیمان ،آن هم ولایت علی ومحب آل علی
ووجودی همیشگی همیشگی،
در توحیدی غیر قابل وصف،به خدایی بی مثل ومانند وغیر قابل وصف
خدای لا شریک له، احد و واحد وصمد وبی نیاز مطلق
اگر هستی ،بسم الله، بخوان
خواندنی، بی خود
بی من های خود
بی اندیشه های خود
بی وجود خود.
می پرسی :من که در راهم.راهی، مستقیم
دینی، محمدی در ولایت علی ومحب اولاد علی
ویگانه پرستی غیر قابل وصف، در حد وجودم
پس دیگر چرا بخوانم بی خود
بی من های خود، بی اندیشه های خود، بی وجود خود؟؟؟
چون تو ،هر چه قدر هم پاک باشی ودر راه،
معصوم که نیستی
چه بسا همین که این نامه را می خوانی
در وجودت ببری وسیری در خود، داشته باشی
ونمی از قطره ای از دریا دریا الطاف خداوندی که به تو عطا شده ،از خود بدانی
از کوشش وتلاش خود به شمار آری وبه خود، گیری
هر چند غروری هم به دنبال نداشته باشد
واین خود ،همان خودی است که با توحید تو ،سازگاری نخواهد داشت
تلاش وکوشش تو ،انرژی حاصل از نعمات پروردگار
دست وفکر وتن وروح واندیشه ی تو ،هدایایی از پروردگار
راه ،از پروردگار
راهنما ودعوت هم، از پروردگار
پس تو کجای کاری؟
الا انشاءالله لایق شده ای ماموری عزیز وپاک باشی
تا برای ابدیت خود ،توشه ای برگیری.
خب، حاضری برای خواندن؟
ولی خواهش می کنم اگر حالا نمی توانی از خود ،غافل شوی ،نخوان
بگذار خلوتی پیش آید
واز خود بخواهی، لحظه ای، تو را به خدای خود واگذارد
با تمامی وجودت، با تمامی فکر وذکرت.
به نام پروردگاری که قادر است برگی خشک وزرد را ،اگر بخواهد
سال های سال ،برشاخه ای که چندین بار بهار را به خود دیده، نگه دارد
ونگذارد هیچ سرما وگرمایی
هیچ باد وطوفانی
هیچ دستی وفشاری، او را از جایش برکند
می دانم باور نداری، من این برگ خشک وزرد را ،در انسان هایی یافتم.
انسان هایی که در مسیر زندگیشان، از هزاران هزار خطر ، خطر های آنچنانی گذشتند
از نفرین هایی که مدام بدرقه ی راهشان بود ،گذشتند
وانگار نه انگار
تا یکی از بدترین ها، که خودم باشم ،برایم سئوال شد وتجربه
که خدایا ،بار الها، این همه برگ های سبز آمدند
وبا فشاری هر چند کوچک، با مرضی هر چند ابتدایی، رفتند
این همه شکوفه ها آمدند
وبرای شکفتن هر کدام ،دنیای اطرافشان ،چه امید ها وآرزوها داشتند
وهمیشه دعای خیر نزدیکان، بدرقه ی راهشان بود، رفتند
ولی این چنین برگ های خشک وزردوپوسیده
که موجب اذیت وآزار زمین وآسمان ومابینش هم هستند ،ماندند
وتا حکم تو نباشد ورضایت ،خواهند ماند
حکمتش چیست؟
وپاسخش چه زیبا ودلنشین ،بر وجود پر از شک وتردیدم نشست
که باور کنم که مرگ وزندگی، فقط وفقط در دست اوست
در واقع، همه چیز در دست اوست.
ولی باور ،تا چه حد واندازه اش مهم است.
همه، باور داریم
ولی اگر نگرانی ها ،تشویش ها ،دل شوره ها
لحظه ای در وجودم مهمان شود،
مشخص است که ایمانم وباورم تا چه حد، به این مهم خواهد بود.
کاش باورم میشد ومیشد که این حقیقت، شیره ی جانم روحم شود
آن زمان ،آزاده ای هستم ،در پرواز اوامر تو عزیز یکتا.
آن زمان از چرا چراها ،خلاص
و در دامن پر مهرت، به آرامشی ابدی خواهم رسید
آن وقت است که اگر خبر مرگ عزیزی را
یعنی از پوست بدر آمدن،یعنی به لقاء پروردگارش رسیدن را ،خبرم دهند
با لبخندی زیبا، به پروردگارم ثابت می کنم که چه قدر باورش دارم
ومهمانی را ،برگزیده ومن نباید ناراحت باشم.
آن وقت است اگر هر آن چه را که ساخته ام طی مدت عمرم
ماموری برساند ،بگوید: <<همه ی آنها جز قید وبند وتار عنکبوت نیست،
باید رها کنی همه همه اش را>>
بی چون وچرا
با عشق
با شور واشتیاق
با عجله وشتاب
که لازمه ی گریختن از زندان وقید وبند وتار عنکبوتهایی که پیرامونم را گرفته اند
خود را ،رها می سازم وشکر گزارش می باشم.
اگر چه مورد سرزنش وملامت اطرافیانم واقع شوم
وناراحت نمی شوم .چون حقیقتی که من یافته ام، آنها فعلا بی خبرند.
پس دلخوری هم از آنها نخواهم داشت.
آنها به دید خود ومن هم ،به دید خود.
تو چگونه ای؟
انشاءالله که باشی آزاده ای این چنین.
من در راهم ،انشاءالله
خدا کند برسم.
ذوق وشوق کودکانه ام را
در شاخه ها وغنچه های در حجابش ،می بینم
با یک تفاوت ،آن هم تفاوتی کلی
به این معنا که غنچه ها وجوانه های در حجاب درختان
به هنگام بهار، یعنی رسیدن به آمال وآرزوهایشان
بعد از عمری سردی وخواب
وخشونت طوفان وتگرگ وبرف ویخبندان
در نهایت، به اوج زیبایی خود
یعنی باز شدن وشکفتن ومثمر ثمر بودن می رسند
بعضی از عطر خود، رهگذرانی را مست ومیهمان می کنند
بعضی از سبزی وطراوت وزنده بودن خود
وبعضی از میوه ها وشیرینی های خود
ومن ،بعد از عمری یخی، طوفانی ،سردی
وبازگشتی بسوی گرمی ،آرامی ومهر ومحبت
هنوز باور ندارم ومطمئن نیستم
چون درختی از بازتاب برگشتم را
به زیبایی، عطر وشیرینی وزنده بودنش بیابم
ویا اگریافتم ،بمانم وباز نگردم
خداوندا به قطره قطره باران رحمتت
به بارش های بی نهایت نعمتت
به خروش همیشگی عشقت ،سوگند
خود، حافظ ونگهدارمان باش
از لغزش ها، از پستی ها
از همه ی اعمالی که دون شخصیت ماست
وما را ،روزی شرمنده وشرمسار می کند.
گر روزی باورم شود چون درختی بی بار وبی شاخ وبرگ سبزی بودم وهستم
ومستحق بریده شدن وقطعه قطعه شدن
وتازه بعد از بریده شدن وقطعه قطعه شدن
پوسیدگیم باعث شود تا برای ساختن اشیاء هم مفید نباشم
وهیچ راهی نیست الا یا برای سوختن
یا رها شدن وبه حال خود ماندن ،کم کم پوسیده شدن تا نهایتم، چه می شود ؟؟؟
از خود چه توقعی دارم بعد از نابودی مطلقم؟
یقینا هیچ
از دیگری ویا دیگران ویا مال واندوخته چه؟
یقینا هیچ
چون به دیگری ودیگران هم در طی مسیر وسفرم نشان داده ام
که مصرف کننده ای بی مصرف بیش نبوده ونیستم
واندوخته هایم هم، موریانه ها وحشرات موذی هستند
که خود ،در وجودم زنده کرده ام
پس هیچ در آن سرا
ولی تا فرصتی هست در این سرزمین
یافتن وبکاربستن،
هر چند آثاری از حیات نداشتن
باید نا امید نشد وبه سرعت از این خود ،بیرون شد
واز خدای خود ،عاجزانه ودردمندانه خواست
تا یک بار دیگر بهاری در زندگیت پدید آرد
واین بار، با دقت وصف ناپذیر
با تلاش وکوشش خستگی ناپذیر
وبا اراده ی شکست ناپذیر
از آن بهار، بهاری ابدی ساخت وجبران بهاران زندگیت را کرد.
تنها وتنها پروردگار، تواناست
که می تواند اینچنین دگر گونی بیافریند
وقلب ها و روح ها را به سوی نور وعشق وهستی باقی هدایت کند
وخواست ذره ذره وجودت
با لحظه لحظه ی فرصت مانده ات
ویقینا بهاری خواهد کرد، زندگی پوسیده ات را
وجلا وجلال وبزرگی خواهد بخشید، بیهودگی ولغو بودنت
که لغو نبودی وخلق نشدی الا به اختیار واراده ی خود
وحال هم باید با اختیار واراده ی خود باز گردی
وبخواهی وباور کنی که هیچ چیز عبث خلق نشده وبیهوده آفریده نشده است
ما همه در همه حال وتمامی لحظات
به یاری و هدایت پروردگار مهربان، نیاز مبرم داریم وخواهیم داشت.
سال های سال، باورم از آزادی وآزادگی
چه بیرنگ بود وکمرنگ وگاهی خیلی خیلی بدتر بدتر.
فکر واندیشه ی سطحی نگرم این بود که در زندان نیستم
زندانی که تبهکاران را در خود جای می دهد
با هم نشینی دوستی، بزرگ وارجمند
دریافتم که زندانی واقعی ، منم ،تبهکار واقعی، منم
منی، که نه در طی مدت عمرم، کسی را کشتمویا حقی را نا حق کردم
ویا از دیوار کسی بالا رفتم والی آخر
از منی سخن می گویم که در کنار آن بزرگ،به باور رسیده
که نه یک نفر ،بلکه هزاران هزار نفر را ،با زخم زبان، با نیش وکنایه ،
با در نظر نگرفتن مخاطب وطرفم، آن چه را که خودم را ارضاء می کرد ،اعمال کرده بودم
وچقدر نفس ها را، چقدر روح ها را کشتم
کشتن ،نه با شمشیری، تیری، کمانی ،زهری ،سمی، خیر
که به یکبار صورت می گیرد وخلاص،بلکه دچار مرگی تدریجی کرده بودم.
از ظلم وستم وتجاوز به حق وحقوق دیگران، که بماند
این ها جزءگناهان کوچکم بودکه اصلا به حساب نمی آوردم
وآن لحظه وآن لحظه ی باورم ،خود را در زندانی مخوف وابدی یافتم.
سلول در سلول وهمه، انفرادی ووحشتناک
زندان درون ،با افکاری پست وغیر انسانی
زندان تن وجسم ،که شکست ناپذیر ومحکم
چنان فشارم می دادکه در تمام لحظات، در قبر تنگ و وتاریکم
به عذاب قبری وفشار قبری آنچنان گرفتار شده بودم
وزندان بیرون، دنیای بیرونی که خود با افکار پلیدم ساخته بودم
اینجا بود که باور کردم اگر یک زندانی بی گناه
هر چند مرتکب دزدی ویا قتلی، نه از سر عمد دچار شده
لااقل وجدانی راحت وآرام داردودیوارهای بلند زندان را
روزی خواهد شکست، خواهد بیرون آید.
دزدی وقتل غیر عمد، منظورم این است که
در اثر ناچاری وبعد از صبر وتحمل بی نهایت ودیگر هیچ دری، باز
وهیچ گشایشی، در کار نیست ویا نبوده
واو مبتلا به چنین دردی،از دیوار خانه ای که اصلا نمی دانند، دردچیست؟
فشارچیست؟فقر چیست؟بالا می رود،تا حقش بستاند.چرا؟
چون خدایش، حقش را ،در آن خانه ی پر از ظلم وجور گذاشته
وبه او فهمانده که اگر او حقوق شرعی وقانون انسانیت ودوستی وبرادری را در نظر داشت
گاو صندوق هایی از ثروت های باد آورده ، این چنین دیو صفت وپستش نمی کرد
ولااقل در گذرش، به امثال تو نگاهی می انداخت وکمکی می کرد
ویا قتل عمد، که ناگهان پیش می آید
برای کسی که در طول زندگیش ،آزارش به یک مورچه نرسیده
وتحت شرایط خاصی به این چنین مصیبتی دچار شده
وبه دام قانون افتاده وعمری را در زندان باید بگذراند
ومنی ،با این همه فاجعه هایی که آفریدم ،بیرون از زندان قانون
ودر زندان انفرادی خود، اسیر گشتم
واگر فریاد بکشم که تبهکار واقعی ،منم
یا دیوانه ام می خوانند یا به لودگی می گیرند
خدایا تو آگاه ومن ،خیلی کمرنگ به یاد دارم
به مجرد اینکه خود ویا نزدیکانم به موفقیتی می رسیدند ،با شرایط عالی
دنبال فرصتی می گشتم تا با رساندن به مخاطبم ،اورا به درد وسوزشی مبتلا سازم
قصدم ،ناراحت کردن مخاطب نبود
ولی عملا، با جهل وبی خبریم این کار را مدام میکردم.هرگز فکر نکردم .
حتی رابطه ام را ،با خانواده ام، به گوش خانواده هایی می رساندم
که اصلا اطلاعی از روابط آنها نداشتم
بی خیال ومستانه آنچنان نغمه سرایی می کردم
وغافل از درد بی توجهی دنیای اطراف او
وفقط وفقط با صبوری وتحمل بیش از حد آنها
ومن بی درد ، من بی خیال، چقدر سم پاشی وفشار وارد می کردم
وخود غافل وبی خبر.
به یاد دارم فرزندم در دانشگاهی معتبر قبول شد
واز ظرفیت کمم، نتوانستم هضمش کنم
چندین بار، چه زخم هایی بر دل جوان ویا جوان هایی گذاشتم
وفرزندم را بالا بردم از روی جسد های جوان هایی که
یا شرایط قبولی در چنین دانشگاه هایی را نداشتند
ویا سعی وتلاششان را کرده بودند، ولی نشده بود
چقدر باید زخم زبان، از امثال من بی ظرفیت بخورند،تا قیام قیامت شرمم باد.
تازه این قدر این تعریف وتمجید ها از فرزندم شد
که او هم، ناخود آگاه به دیگرانی که در دانشگاه آزاد مشغول تحصیل بودند تیر خلاص میزد
ننگ بر من وامثال من باد
در دنیای پوشالی وبی عمق وریشه ام
می بایست این چنین فاجعه ها وقتل نفس ها ومرگ های تدریجی ببار بنشیند
وبعد از همنشینی با آن عزیز وآن بزرگ در یافتم وبه خود ،پیچیدم
ودانائیم داد ،با دلیل های منطقی.
برای نمونه می فرمود :
نهایت مدارک عالی دنیایی، از معتبر ترین دانشگاه های معروف دنیا به کجاست ؟
تا کجاست؟وچه حاصلی دارد؟
به دنبال علمی باش که مدرکی نداشته باشد،
که شخصیتی کاذب نیاورد،که موقعیتی موقت وزود گذر نسازد.
بدنبال علمی باش که نور حقیقت را در دلت روشن کند
وتخم ایمان را هر آن وهر لحظه ببار بنشاند
واخلاص ونوع دوستی واقعی را، یعنی آن چه را که به واقع،
برای خود وعزیزان خود، می خواهی ومی طلبی
نه فقط به دعا
از وجود خودت، از جان ومال خودت ،از موقعیت خودت ،بکار گیری عاشقانه.
درست مثل این که برای فرزند وعیال خود می خواهی.
دعا کردن واز خدا خواستن، راحت ترین وبی خرج ترین راه است
از خودت، مایه بگذار وعشقش را بکن
ومن دانستم با چند مدرک دنیایی
وموقعیت هایی این چنین زودگذر دنیایی را، که بی شمارند وبسیار
چه نفرت ها وچه سردی ها وچه فشار هایی وارد کردم
اگر دچار این چنین بی خبری نبودم
از حیطه ی انسان بودنم ،تجاوز
وبه خود بینی وخود نگری ،خودی ،چون حیوان نمی رسیدم
بیزار شدم وهنوزهم که هنوزه ،هر آن وهر لحظه ای که بیاد می آورم
دچار درد سوزشی آنچنانی و به خجالت وشرمندگی غیر قابل وصفی می رسم
هر چند بارها وبارها در کنار آن عزیزان نشستم
وعذر خواهی کردم وخاک زیر پایشان شدم
وچقدر درس آموختم .
آموختم که اگر مدرک عالی از دانشگاه های عالی ندارند
لااقل غرور امثال ما را هم ندارند
دانستم با مدارکی این چنین ،دچار فاصله ای پست نشدند
آموختم اگر سواد دنیائیشان به اوج نرسیده
مهر وعاطفه وشان وشئوناتشان، آنها را تافته ی جدا بافته از دیگری ودیگران نکرده
وریشه ی ایمان وخداشناسیشان، پوسیده ودلهایشان را ،سنگ نساخته
دانستم علم ،علم الهی است.
شخصیت وبرازنده ی تقوای الهی است
معرفت وانسانیت ،برابری وبرادری با هم نوع خود
یعنی همه ،نه قشر خاصی چونان خود
ودرک کرده باشم انشاءالله که مقام وشان انسان، به فضیلت وعشق ویکتا شناسی
آنجا که نه، از من ونه ،از مدرک من ونه، از موقعیت من ونه، از شان وشئونات من
ونه از مال ومنال وفرزندان من ونه از زیبایی وکمال من
هیچ خبری وآثاری نیست ونمانده ونخواهد بود الا رضای حق تعالی انشا ءالله
عشق ،چشمه ایست
که هر گز وهرگز از جوشش باز نمی ایستد
هر آن وهر لحظه،
با شور واشتیاق از خود، بی خود شدن
وبه وصال دریا رسیدن
از عمق جان
با سوز وگداز هجر وجدایی
که جدایی نیست
هجر نیست
بلکه بودن ودر لحظه ی بودن،شدن.
یعنی اینی که هستم ،هر چند، هر لحظه وهر آن ،
بودنی وشدنی، نو وتازه هستم
ولی باز هم نمی خواهم بمانم وقانع باشم.
عشق ،نه نتها مریضی نیست
بلکه شفای همه ی دردها وبیماریهاست.
منتها عشق، مراتب دارد
عشق های زمینی ،هر چند با اخلاص وپاک باشد
باز هم از مراتب نازل عشق است.
چرا؟؟؟
چون همین که به وصال رسیدی
یا قانع می شوی
یا تمام می شوی
واز جوشش وسوز وگداز وسوختن، کم کم خواهی افتاد
وهزاران سد ومانع، از خودت، به سویش روان می کنی
وبا توجیه های خود
زمانه وزمان ومشکلات روزگار را،مقصر می دانی.
در صورتی که این، درست نیست ونخواهد بود.
تو، محدود
معشوق هم ،محدود
وتا بی نهایت نمی توانید برسید.
بالاخره روزی در جایگاهی، افول خواهد کرد
وشعله هایش، کم کم آن سوختن وداغی را، از دست خواهد داد
وبه خاطره ای خوش وشیرین ،
اگر عاقبتش، به جدائی نکشیده شود،تبدیل خواهد شد.
بنده، انواع واقسام عشق را، تجربه کرده ام
وهزاران هزار زخم کاری ، بر قلب وروحم نهاده ام
وهمه اش خود، مقصر بوده ام
چرا؟
چون تا خود، هدفی را که دارم، تجربه نکنم
پذیرشش برایم خیلی مشکل است
وتاوان سنگینی پرداخت کرده ام
تو هم ،می توانی تجربه کنی
ولی فقط وفقط نگذار بیفتی ودیگر نتوانی برخیزی.
خدا را شکر ،لطف پروردگار عشق،خدای عشق،
شامل حال این پست حقیر شد ونگذاشت،له شوم ونابود.
درست ،لب پرتگاه نیستی
نیستی ابدی،
دستم گرفت ونجاتم بخشید
وبه باوری رساند، با فرصتی که داده بود مرا
که هیچ عشقی،
بالاتر، ماندگارتر، باوقارتر ،ابدی تر، باقی تر، عزیز تر از عشق الهی
نیست ونخواهد بود.
دنبالش نگرد که نیست.
به من ثابت شد ،عاشقی سینه سوخته ودردمند خودباخته، نیست.
عاشق، در مرحله ی اول ،خود را باید ببازد
یعنی خود را ،نبیند
به وصالش توجهی نداشته باشد
از لحظه ی پیدایش عشق، معشوق را ببیند
معشوق را درک کند
خواسته های معشوق را دریابد
در واقع خود، نیست شود در معشوق
نه معشوق را بخواهد ،برای خود
نه برای وصال معشوق ،خود را به هر دری بزند
این، عشق نیست
عشقی کاذب، بنا بر خواسته وهواهای نفسانی است
ودیری نخواهد گذشت که آتشش، به سردی می گراید.
عشق یعنی:
من ،نباشم. تو ،باش
من ،نیستم .تو، هستی
من ،نمی خواهم باشم .تو، باش
عشق، بزرگ است وبا عظمت
پس باید بزرگی وعظمت بیافریند.
این چنین عشقی ،کور مادرزاد را شفابخش است.
نه این که وردی خوانده شود ،بینایی سر را، چشم سر را ،شفا دهد ،
خیر
چشم دل نابینا را، شفا می دهد
واز نما، به عمق می برد
واز عالم صورت، به معنا می رساند
وقتی به عمق رسیدی وعالم معنی،
چه فرقی می کند چشم سرت، بینا باشد یا نابینا؟؟؟
بینائی وسلامت وعافیت حس های درون، مهم است
که خوب ببیند ودرک کند
خوب بشنود وبیابد
خوب بچشد وپرواز کند
خوب لمس کند وبه اوج برساند
وخوب در آغوش گیرد واز کعبه ی گل، به کعبه ی دل عروجش دهد.
از شما می پرسم:
تابحال از عشق نازل خاکی دنیائی ،اینچنین عروجی دیدی یا شنیدی؟
من که نهدیدم، نه شنیدم
تو هم، ندیدی ونشنیدی ونخواهی دید وشنید.
اگر چنین ادعایی داشته باشی ویا پیدا کنی،خود گول زدی
وسر انجام روزی خواهی یافت که چه اشتباهی کردی.
عشق دنیائی را ،منع نمی کنم
در آن هم ،شفا هست
ولی باید زیرک بود ودانا وهوشیار
چون محدود است وفانی وزودگذر.
پس به حد واندازه اش، خرجش کن.
همه ی خود را ،همه ی سرمایه ی خود را
که برای عروجی عاشقانه عارفانه ی ابدی ،نیاز داری
برای یکی دو روز، آن هم محدود ،بدون پرواز، قمار نکن.
ممکن است سال ها بگذرد ،عمرت به پایان برسد
وبا همین باخت ،دچار حسرتی ابدی گردی، خدای ناکرده .
مواظب باش
از درخت پیر وکهنسالی شنیدم
که از شاخه وبرگ های سبزش می گفت
آن هم چه گفتنی
اینقدر با شور واشتیاق می گفت
که ناخودآگاه،لبخند وتبسم، بر چهره ی هر رهگذری
که خیر
رهگذری که لااقل ،هم تنه ی پیرش را می دیدوهم، سری بالا می کرد
وهر چند گذرا ،شاخه وبرگ های سبزش را مشاهده می کرد
کمی واندکی ،درنگ
وفکری وذکری ،در خور وجود آن درخت.
به این مرحله که می رسید،
گفته های زیبا ودلنشین درخت را می شنید
ویقینا از شور وشوق آن دل زنده ی ،پیر
لبخند وتبسم بر چهره اش می نشاند.
می خواهی تو هم بدانی گفته های پیر درخت زنده دل را؟؟؟
پس ترا به جان کسی که دوست می داری ،
نه برای خودت،
چون عزیز است وزیباوبزرگ،دوستش می داری
سریع نخوان وبرو.
با کمی تامل، خودت را، در کنار آن درخت پیر
وخود، آن را، با دید عمیق وبازت بنگر
وبجای کمی واندکی ماندن
ساعتی ویا نیمروزی را بمان
تا از درون دل غمگین وجنگ زده ات
آبشاری از خواستن وجدا شدن ازچنین دل مرده وافسرده بیابی
وغسلی ووضویی، با عشق
به نیت رهایی کامل،
از هر چه مردگی، پوسیدگی ،تکرار وروزمرگی
زیر آن آبشار زیبا وبا طراوت ،زنده شوی
وهرگز وهرگز ،حتی آنی، کمتر ازآنی،نپوسی، نمیری،
در تکرار وروزمرگی ،گم نشوی.
درخت می گفت:آن شاخه طرف راستم را می بینی
چه قدر زیرک ودانا وباهوش است
ببین چگونه غنچه های کوچولو ومعطرش را
زیر پر وبالش پنهان کرده
واز دید دشمنان حجابی کشیده.
شاخه ی میانه، که به اوج رسیده واگر دستش دراز کند
حتما آن ستاره ی زیبا را، خواهد چید
ومهمان دلش خواهد کرد ،که هست.
وطرف چپ، که چه مستانه، خود را ،زیر نور خورشید باز کرده وحمام نور می گیرد
ومن، که مادر آن ها هستم
مستم از هستی تک تک آن ها
وریشه ام ،که سالیان دراز است
روزی رسان ما ،بوده وهست وخواهد بود
وهر چه داریم، از او داریم
وهمیشه ی همیشه
در سرما ،گرما ،سختی ورفاه ،در اوج وبه هنگام درد ونگرانی
طبیب ما بوده ومونس ویار همیشگی ما .
نمی دانم چه قدر خود را، نزدیک به این درخت می بینی؟
که چگونه همه ی وجودش را
خالق هستی اش را
ریشه اش را
ستایشی، از عمق جان، با عشق وشیدایی تمام
بی آن که خودی ،ببیند
خودی، بستاید
وبعد از معرفی خود وهمراهانش
هر آنچه از کمال وزیبایی وزندگی ،بوده وهست وخواهد بود
از خالق یکتا می داند وبس.
کاش من ،بجای آن درخت بودم
هستی خود وفرزندان وموقعیت ومال ومنال وثروتم را
فقط وفقط ،از خالقم می دانستم
وبه یقین می رسیدم
وهمه ی آنها را، امانتی، جز برای امتحان نمی دیدم.
خدا کند بشوم.
در دهستان،
شهری که خود ،ساخته بودم
لانه موشی،
بی آن که بخواهم وبدانم ،حفر شده بود
ومن ،بی خبر.
مدتی گذشت
سایه ای به صورت حرکتی، خیلی خیلی سریع ،توجهم را جلب کرد.
نزدیک سوراخ رفتم
ونگاهی به درون سوراخ انداختم
چیزی نبود
برگشتم
مقداری آذوقه از برای سیر کردن شکم سیری ناپذیرم تهیه کرده بودم
بی خیال، از این که جایش امن است،مدتی سراغش نرفته بودم
تا نیازی حاصل شد، برای برداشتن مقداری از آن آذوقه
که باید دم دست می گذاشتم ،برای مصرف
رفتم ودیدم چه قدر فضله موش ،جمع شده
واز آقا موشه ویا خانم موشه، هیچ خبری نبود
از خود پرسیدم که
لانه خالی بود ،
پس کجا میتونه باشه که من ،بی خبرم؟؟
سیخی برداشتم وبه طرف لانه رفتم
وبا سیخ ،چندین بار، لانه را گشتم
ولی انگار نه انگار
هیچ خبری نبود
گفتم :شاید بیرون رفته وباز نگشته
واز کجا معلوم که باز گردد؟؟
به کار های خودم ،مشغول شدم
که دوباره ،سایه ی حرکتی سریع
مرا به دنبال خودش کشاند
ودیدم موشی چابک، از انبار آذوقه اش بیرون آمد
وآرام آرام دنبالش کردم
رفت زیر کمدی که هرگز فکرش را نمی کردم
خم شدم وسوراخی دیدم
از موش خبری نبود
دوباره سیخ را برداشتم ودرون لانه کردم
بعد از لحظه ای
موش مادر، پدر وبچه موش های کوچولو
یکی پس از دیگری بیرون آمدند
وبا چه سرعتی، دنبال راه فرار
به خود گفتم:پس من تنها نبودم
در همسایگی من، پنج موش زندگی می کردند ومن ،بی خبر
باید سمی تهیه کنم
وتمام سوراخ ها را ،سم پاشی کنم
وبا سیمان وماسه درستش کنم.
در همین اندیشه بود
ناگاه از درون خود شنید:موش های بیرون را، این گونه دفع خواهی کرد ،
از موش های درونت چه خبرداری؟؟؟
باور داری که هر لحظه وهر آن ،همین تعداد زاد وولد میکنند واز وجودت، تغذیه؟؟؟
به خود ،لرزیدم
وچون از افعال واعمال خود هم، دلخوش نبودم، باور کردم
واز موش های بیرون، بکل غافل شدم
وهمه ی وجودم ،معطوف موش های درونم شد
به گذشته ی دور ،سری زدم
وزیرورو کردم
ونزدیک ونزدیک تر شدم
دیگر نفهمیدم چه شد؟؟
وقتی به هوش آمدم، خود را، روی تخت بیمارستان دیدم.
از ترس هیولاهای درونم ،بیهوش شده بودم.
نمی دانم چه مدت ؟
وبعد که به هوش آمدم
چه وحشتی، وجودم را گرفته بود
آخر من، همان بودم
تغییری حاصل نشده بود.
از آن زمان، قریب بیست سال می گذرد
ومن ،هنوز هم که هنوزه
هر آن وهر لحظه، خانه تکانی می کنم
ومی دانم هنوز در لابلا وپستوی خانه ی دلم
هستند این چنین موجودات موذی ومکار
که خود،دعوتشان کرده بودم
وخود،پذیرائیشان کرده بودم
اگر از من بپرسند: از چه چیزی در دنیا می ترسی ووحشت داری؟؟؟
بی درنگ خواهم گفت:خودم.
درست دقیقه ای بود،که از فلان مسیری
که برایم خیلی خیلی آشنا وتکراری بود ،
گذشته بودم
ووسیله ای که مورد نیازم بود، تهیه کرده بودم
یکی از روبرو، سلامی داد
و حال واحوالی ،خیلی خیلی معمولی کرد
ووسیله ای که تهیه کرده بودم ،در دستم،
توجه او را، جلب کرد
وپرسید :از کجا خریدی؟وچند خریدی؟
هر چه فکر کردم از کجا خریدم، یادم نیامد
اول، قیمتش را گفتم تا شاید از کجاش هم، یادم بیاد
نیامد که نیامد
چند لحظه ای گذشت
والحمدالله، طرف هم، انگار سئوال وپرسش اولش، یادش رفته بود
با خداحافظی از هم جداشدیم
بین راه ،هر چه سعی کردم ،باز یادم نیامد.
به خود گفتم :چرابه این زودی فراموش کردی؟
بعد هم به خودم گفتم:
چیز مهمی نیست ونبود که باعث بشه زمانی ووقتی را، بیخودی بهش اختصاص بدی.
به خانه که رسیدم، یکدفعه، بدون اینکه بهش فکر کنم ،یادم آمد
خندیدم وبه خود گفتم:
چه چیز باعث شد که فراموش کنم وچه عاملی باعث شد به یاد بیاورم؟
بی آنکه بهش فکر کنم ،پیدا کردم عاملش را.
قبل از روبرو شدن با آن آشنا
چشمان آبی بسیاربسیار زیبایی، توجهم را جلب کرد
وزیر لب، شکر پروردگار را که چنین چشمان آبی زیبایی را خلق کرده
والحق، هر چند طرف، پوشش مناسب و برازنده ای هم داشت
ولی با این حال ،از فاصله ای قابل توجه، با پوششی کاملا مناسب
توجهی اینچنین زنده کرد،
ومرا به یاد خالق زیبائیها انداخت.
به خود گفتم:
کاش دنیا هم، بهشت بود
وخالی وعاری از چشمان مریض ونگاه های پست وهوسباز بود
وکل زیبائیها را، لحظه به لحظه، آن به آن ،می دیدیم
وفقط وفقط، به یاد خالق هستی بخش می افتادیم
وشکر نعمتش، بجا می آوردیم
هر چند که ما چنین نعمت زیبائی را نداشتیم
ولی از دیدن آن زیبائیها، در دیگری ودیگران
به لذت شکری جاودانه می رسیدیم
مثل دیدار بهشتیان.
به چشمان سیاه وبراقت 
که سالیان سال است
از انتظار وصال ،برق می زند
دچار حیرتم، حیرتی غیر قابل وصف.
دیگر از وصال آن به آنت چه بگویم؟
در ذره ذره ونقطه نقطه ی گلبرگ هایت
قصه ی عشق خوانده ام وسوز دل نشانده ام
راستی از خون جاری رگهایت چه خبر؟
خبرش دادی چه زیبا ودلنشین
به یاد داری، در شب قدر ،
چگونه راز نهفته ی مهربانیهایت را
در نیمه شبی خلوت
خلوتی تدارک دیده شده،
برای وصالی عارفانه وخداپسندانه
بین خالق ومخلوق، عاشق ومعشوق
جشنی بر پا شود
وعطر گل مست نر گسش ،
همه عالم را بیهوش ومست گرداند
وتنهاوتنها آن دو ،که یکی بیش نبوده ونیستندونخواهند بود
وصالی این چنین، یعنی فنا در بقا
یعنی تو ،هستی
من، نیستم
یعنی تو ،بودی
من ،نبودم
یعنی تو، باش
من، نمی خواهم باشم
چون از ازل هم، تو بودی، تو هستی، تو خواهی بود.
پس خالق مخلوق
خالق ،تویی ومخلوق هم، نمایی از هستی تو
عاشق ،تویی ومعشوق ،جلوه ای از عشق تو
معشوق، تویی وعاشق ،لحظه ای هم، آنی ،لحظه ای ،از پرواز عشق تو
راز گل نرگس دیدی چه زیبا ودلنشین بوده وهست وخواهد بود
او با زبان بی زبانی
سرشار ومست از نبودن
وهوشیار وبیدار، از مهمان بودنش
چه زیبا گلبرگ هایش را پر پر کرد
وفرش عرشی ساخت وزیر نگاه پروردگارش
از بی من منش
ساقه ای ساخت، سبز سبز، نرم ولطیف
وبه رکوعی وسجودی ،به لقاح ریشه اش
آن چنان شکست ومحو شد
که از او وهمه ی او
یعنی گلبرگها ،عطر جانش، ساقه وتنه اش
جز عشق شکستن ونیست شدن ،در هست ریشه اش
فنا در بقای ریشه اش ،یعنی خالقش، نماند که نماند که نماند.
راستی چه کسی می تواند مجسم کند، چنین خلوتی را ؟
وچنین شدنی را وچنین راز به وحدت رسیدن از کثرتی، بی نهایت را؟
وتنها وتنها بقای لبخند رضای خاالقش ،هستیش، وجودش ،عمرش، جانش، معرفتش، کمالش؟
که همه وهمه از او بود وامانتی وهدیه ای
ودر این خلوت عاشقانه
به دریای بیکرانش، همچو قطره ای ،محو شد وبه وصل رسید
واز حال وهوائی دنیایی،
سفری وسیری عارفانه وعاشقانه،
شاهدی برگرفت ومهروسجاده اش را
به قبله ی کعبه ی دل ،عطرآگین کرد
وهدیه ای از عالم خاکی ساخت
تا یاد وخاطره ی سفرش، همیشه ی همیشه جاودان بماند.
از سحر گاه، که چشمم گشوده شد،
وهر چه سعی کردم تا بسته شود ،
لااقل تا طلوع خورشید،
نشد که نشد.
از عمق جانش، پیامی شنیده بود
در حال روان کردن وپختنش بود
ومن، اصرار برای خواباندنش.
ولی چون عمق جانش ، از عشق ،غذا می گیردوپرورش می یابد
همیشه ی همیشه زورش،حاکم بر همراه خاکیش،
بوده وهست وانشاءالله که باشد تا آخرین لحظه ی حیات.
بالا خره هنوز خورشید، رخساره ی پر از نورش را نتابانده بود
که آهنگش را، به زیبایی هر چه تمام سرود
وسرود حیاتی وجودم ساخت
می خواهی تو هم بشنوی؟
خدا کند تو هم، چشیده باشی
تا باور کنی که قصه نیست
وجملات عاشقانه وزیبا نیستند
که پشت سر هم، دست به دست هم
با نظمی، نظامی،
اما لطیف
جملاتی ومطالبی را تدارک می بینند
تا اول خودی را، سر گرم کنند وبعد ،مخاطبی را.
البته اگر دنبال حقیقتی باشی
که حق توست
یقینا می یابی وباور می کنی
والا مگر چه قدر می توان با جملات بی ریشه ی عاشقانه ونرم ولطیف بود
وبرایش وقت گذاشت
بالا خره خسته کننده می شود وتکراری.
برای کسی که نشنیده باشد ،حتی برای یک بار
سرود عاشقانه ی درونش را
ویا نچشیده باشد
مزه ی بودن وبقا وباقی وماندگار لحظه ای وقطره ای از دریای بیکرانش را،
جملاتی تکراری وخسته کننده است.
ولی برای طالبش که می خواهد بشنود
از خودش ،حقیقت بودن خودش را
بچشد معجون راز شدن خودش را
هر لحظه و هر آن
دریا دریا هم، بچشد وبشنود
تشنه تر وتشنه تر خواهد شد.
از سرود وآهنگ عمق جانم
چند خطی می نویسم
ببین شباهتی به آهنگ عمق جان تو دارد یا نه؟
اگر جلو تری، برایم بنویس.
می گفت :تو ؟
پرسیدم :من؟
گفت:آری .
گفتم :من ،چه؟
گفت:تو، عزیزی.
گفتم:من؟
گفت: آری.
گفتم:عزتم، از توست.
گفت:من؟
گفتم:آری، تو؟
گفت:من ،من بودم ؟یا تو،من؟ ویا من ،تو؟
گفتم:<<من، تو ،او ،ما، شما ،ایشان، همه وهمه، توهستی
چون هستی همه، از توست
عزت و عزیزی همه ،از توست>>
گفت:چگونه به این مهم رسیدی؟
گفتم:از پرورش دادن تو.
گفت:خود، خواستی در مکتب عشق ،گذری کنی.
گفتم:لایقش نبودم، نیستم،نخواهم بود،
اگر گذری بوده، از بزرگی ولطف تو بوده ،هست وانشاءالله خواهد بود.
ولی تو خوب می دانی ومن، به حد وجود ناچیزم
خیلی خیلی اندک
که در کمتر از آنی،
بی تو ،مرده ام،پوسیده ام ،.گندیده ام
به بزرگیت، قسمت می دهم
وعا جزانه ودرد مندانه از تو عزیز دوست داشتنی می خواهم
آن لحظه وآن دمی که خواستم یاغی شوم واز تو ،دور
خود، با شمشیر عشقت ،بمیران ونابود گردان ،دشمنم را
تا دور شود وبین ما ،فاصله نیندازد
خیلی خیلی محتاج حافظ بودنت هستم.
تولدی حیاتی،
در چنین شبی، میمون ومبارک وفرخنده
صورت زمین وآسمان ومابینش را
به کل ،دگرگون کرد
وقرار گذاشت،تا دنیا، دنیاست
هم چنان، هر روز وهر ساعت
هر لحظه وهر آن
بوی عطر دل انگیز این تولد حیات بخش را
به سراسر عالم بیفشاند
ومنتظران دل سوخته وعارفان به حقش را، مست گرداند
تا در این دنیای سرد وبیرحم
در این جنگل مخوف وسیاه
که مملو از آدم نماهای جور واجور بوده وهستند
وگویا عهد وپیمانی ابدی بسته اند تا باشند
وروزی، نیمروزی، نفس گرم وعاشقانه ی حق را
خیلی روان ولطیف
خیر
از لابلای این همه شمشیر های زهرآلود دژخیمان وطاغوتیان
از پس پرده های سیاه وضخیم
واز بی نهایت سد های عظیم
با هزاران هزار خون دل ،
برسانندبه آنانی که منتظرند
وبا شوق واشتیاق آنچنانی
برای هر کلامش، هر پیامش
که از جنس این دنیا نیست، لحظه شماری می کنند.
وخوشا به آن روز وعده داده شده از طرف حق
که همه سدها وبت ها وموانع ،شکسته
واز میان برداشته خواهد شد
وهمه دلسوختگان، با پر وبالی باز باز
با نفسی از عمق جان
وبا فریادی از قلبی سلیم
به سلامی قولا من رب الرحیم خواهند رسید
انشاءالله که من وشما هم، همراه وهمگام با این عزیزان
به آرزوی دیرینمان برسیم.
در چنین شب پر برکت وپر از عشق ومودت ودوستی،
جا داردکه شور وشوق صمیمانه ام را
همراه با دسته گل محمدی
که با لطافت عشق، پیچیده شده
ودر گلدان عبادت آن عبد صالح،
آن پیامبر اعظم
با چیدمانی از اخلاص
با رنگ های نور وکمال وزیبایی
به رهروانش
به دوستدارانش،تقدیم
وآرزوی لحظه به لحظه، آن به آن ،
پیمودن پله های کمال را ،از درگاه حضرتش خواهانم.
به عزیزم
از فاصله ای دور دور
وصیت نامه ای می نویسم
در صورتی که از سفر، بازگردد
وعمری ،باقی باشد
که خواهم گفت ونیازی به این نوشته،نیست
ولی اگر دیدار، به قیامت افتاد
به دستش، انشاءالله می رسد
چون جز او ،وارثی ندارم
وارثی که نیازی به اندوخته ام ندارد
شاید انشاءالله نیازش به این دست نوشته ها
که از خود، نبوده، نیست و نخواهد بود
از آموخته های عمری کوتاه
ولی پر از تجربه های تلخ وکمتر شیرین
که تلخی هایش، خیلی خیلی عزیزتر، سازنده تر، ماندگارتر
بوده وهست وخواهد بودبرایم
چون همه اش ،سیلی هایی بود که باید می خوردم
زخم هایی بود که باید تجربه می کردم
دردها وسوزش هایی بود که باید برای پخته شدن می کشیدم
وخاطراتی ماندگار، از برای جسم وروحی همسفر وهمراه.
وصیت من، به تو عزیزم این است
چون خدا را شکر، از مال دنیا ،
چیزی که لایقت باشد، ندارم
پس وصیتی ندارم
تنها وتنها وصیتم این است
که سعی کن در فرصت هایی که پیدا می کنی
از تجربه های زنده ی عمری کوتاه، استفاده بری
وبه کسانی هم که چون من،
عمری، گرفتار هزاران هزار شیطان کوچک و بزرگ بودند
وحال ،باور دارند در چه جایگاه مخوفی قرار گرفته اند، برسانی
در واقع ،به در راه مانده ای چون من
وبه او بفهمانی که راه، همیشه باز است
وپروردگار، آمرزنده ومهربان
وهیچگاه ناامیدی به خود ،راه مده
وهمواره به خود بگو
که همیشه ی همیشه ،محتاج ونیازمند ومستحق بخشش خداوندی.
در خاتمه ،هر کس انتقادی، ایرادی ،پیشنهادی داشت
با صبر وتحمل خداپسندانه
تا آنجایی که می توانی، شفاف سازی کن وبه دل، نگیر.
از کسی که به خود، گرفته وناراحت شده وپرخاشگر،
تو، آرام باش وبا لبخند ومتانت ،عذر خواهی کن
واز جانب من هم ،طلب بخشش کن
بالا خره ،روزی خود او هم، به این مهم خواهد رسید
اگر چه در برزخ باشد، خدای نا کرده.
فقط وفقط ،اگر به اشتباه، به دست مدعی ویا مدعیانی افتاد
یقین بدان برخورد جاهلانه ی آنها
خیلی خیلی وحشتناک وپست می باشد،
تنها وتنها، تو آرام باش
کلامی، از بهر دفاع
ویا حتی بگویی که:
فکر نمیکنی شاید یک درصد، اشتباه کنی هم نگو
سکوت
آرامش
ودیگر هیچ.
شاید بیفتد به دست مدعی ویا مدعیانی
وبرخورد پست آنها ،برای تجربه ی تو
من تجربه کرده ام
تو گول ظاهر آراسته وادب بی ریشه وخود خواهی های آنها ،هرگز نخور
چون خیلی خیلی خطرناکند
وهر نوع جدالی با آنها ،تو را، دچار آلودگی خواهد کرد .
در خاتمه از تو ،عزیز دلم هم، پوزش می طلبم
واز تو می خواهم که مرا ببخشی
خدا حافظ ونگهدارت باشد انشاءالله .
مادامی که در وجودم
شیطانی هر چند کوچک ،مهمان است
وخود، از آن بی خبر،
ممکن است امر به معروف کنم ونهی از منکر،
ولی نتیجه ای، جز فشار ودرد از برای گیرنده نخواهد داشت.
دعوت به خوبی ونیکی وباز داشتن از زشتی وبدی
باید از دلی پاک وخداپسندانه برخیزد
که یقینا به دل طرف مقابل هم ،خواهد نشست
اگر چه آنی، کمتر از آنی باشد
که همین آن وکمتر از آن
حجتی، بر گیرنده، تمام خواهد کرد.
بارها وبارها شاهد بودم
کسی که خود ،امر به معروف می کند ونهی از منکر
وعامل به آن نیست
الا قلیلی وخیلی خیلی ابتدایی
به مجرد این که طرف مقابل
خیلی خیلی که حرمت نگه دارد
بعد از گذر از او، چه دهن کجی ها که می کند
وحق هم دارد
چون الگوی خوبی نیست برایش
وباز هم بودند وهستند که همان لحظه ،به طرف می فهمانند
که اسلامی هم که تو داری،
اسلامی نیست که واقعا هست.
این قدر زخم ها، از تو وامثال تو ،در وجودش نقش بسته
که حاضر نیست لحظه ای، با تو باشد در این دنیا
چه رسد با تو وامثال تو محشور شود
حاضرند در جهنمی مخوف بمانند
وبا این چنین عالمان بی عمل، در بهشت نباشند.
بارها از زبان خود آن ها شنیده ام.
رفتار وکردار وگفتار وبرداشت ما، در طول مدت عمرمان
خود، باید زنده باشد.
خود، باید معرف این چنین واجباتی باشد
والا به زبان گفتن وگذشتن
وریشه ی خطا وخلاف طرف را، ندانستن
وبه عدل، قضاوت نکردن، که نشد باز دارنده؟
در فطرت همه ی انسان ها، پاکی ،خوبی، نهادینه شده،یقینا
در اثر پیشامدهایی، حجابی وسدی وپرده ای
روی آن وجدان وفطرت را پوشانده
ولی دلیل نبودنش نیست ونخواهد بود
جانی ترین وپست ترین آدم های روی زمین
با دیدن صحنه ای وحتی نمایشی که می دانند نمایش است وفیلم
با این حال ،خواهان عدالت وحق می شوند
واز درون، دوست دارند که حق، به حق دار برسد
وعدالت برقرار شود.
خب، من وما وهمه، فرصتی، زمانی داریم ،بسیار ،بسیار
اما گذاشته ایم اندکی از این وقت وزمان را،
با عدالت ، باانصاف خدا پسندانه
نه با آغشته کردن شنیده ها ودیده ها،
با افکار خود، با داشته های خود، با علم خود؟؟؟
وبعد، طرف را، وادار کرده ایم ومی کنیم
که هزاران بار، به خود بگوید: چه غلطی کردم
چه اشتباهی کردم سفره ی دلم را، به او گفتم
عالم است که باشد
خیر خواه هست که باشد
ولی وقتی در جایگاه من ،برای یک بار هم که شده، قرار نگرفته
وفقط وفقط شنیده ویا دیده ،مثل فیلمی،نمایشنامه ای
ودرکی از این مهم نداشته وندارد
که ای بابا، این که شنیدی ودیدی،
فیلم ونمایشنامه نیست
والله حقیقت است
حقیقت سوختن وذره ذره نیست شدن وآب شدن یک زندگی است
باید لااقل لحظه ای ،ساعتی ،
خود، این چنین تجربه ای را داشته باشد
که دیگر این همه صغرا وکبرا چیده نشود
در برابر کسانی که از کاه، همان کوه های سخت وسنگین را می سازند
وطرف را ،که باورش شده بود پناهی وپناهگاهی، پروردگار برایش ساخته،
در واقع او را، وسیله کرده
تا حجابی وسدی، از وجودش بردارد
ویک بار دیگر نوری و گرمی، در وجودش باور کند،
نه تنها مرهمی برزخمی ،نهاده نمی شود
زخم های کاری آنچنانی، افزوده خواهد شد.
خودم، با چشم خود دیدم
طرف، در اوج پرپرزدن وسوختن بود
ونجات بخشش ،
همان نهی از منکرکننده اش،
غرق در ساخته های خود،
وبه یکباره، با جمله ای که: دیرم شده ،باید باز گردم
او را، چون مرغ سر کنده ای، رها کرد ورفت
و بعد از آن ،چه زخم هایی، سالیان دراز، برایش پی در پی فرستاد
لعنت ابدی بر مدعیان نجات بخش.
نیافتم کسی را ،که دریافت کند این مهم را
الا کسانی که دلی، صاف وبی من دارند،
به هر لحظه وآن، با هزاران آینه، در برابرمان ،قرار می گیرند
تا خود، ببینیم ودوای درد خود کنیم
اما ،همچنان غافل از خود
بی خبر از خود
ودقیق ودقیق، نسبت به بیرون از خود ودنیای اطراف خود
تا ببینیم خطایی، اشتباهی
حتی از سر عمد هم نباشد
تا به طرف نرسانیم، خطا واشتباهش را
آرام نخواهیم گرفت.
اما، اما ،اگر همان طرف، در من وامثال من هم
چنین خطاهایی را دیده باشد، چه؟
آیا امر به معروف ما را می پذیرد ؟
یقینا، خیر
امر به معروف ،وقتی برمن وامثال من، واجب می شود
که خود، عامل به معروف باشیم
وخود را، مبرا از خطا ندانیم
درصورتی که بوده وهستیم وخواهیم بود، تا بیدار نشویم .
به یاد دارم چندین سال پیش، در شرایطی خاص، مجبور بودیم
در واقع، دعوت شدیم به میهمانی آشنایی
بگو مگو ی دو بچه، برسر مورد خیلی خیلی کوچک وابتدایی
کشیده شد به داخل خانه
وبه گوش خانواده ی دوبچه.
بچه ی صاحب خانه، که چهار، پنج سالی از فرزند ما، کوچک تر بود
ادعایی داشت، نسبت به بچه ی ما
وهر دو، انکار از کاری که می خواست اتفاق بیفتد
ویا هرگز اتفاق نمی افتاد،بودند.
وصاحبخانه، بدون در نظر گرفتن حق میهمان
خیلی سریع ،بدون فکر کردن وتاملی
حق را، به فرزندش دادوبچه ی مهمانش را، متهم
وخیلی راحت ،فرزند خود را، مبرا از آن ادعا
وفرزند مهمان را ،که چند سالی هم بزرگ تر بود، متهم کرد.
چون خانواده ی پر مدعایی بودند،
از نظر ایمان ورعایت اصول وقوانین اسلام.
برای من که پدری بودم، پست وگنه کار
از این برخورد زننده، خیلی سوختم
نه این که با فرزند من، این حرکت را کرده بود
از این که می توانست طرف، خیلی لطیف تر، مهربان تر ،
برداشت دو بچه ی پنج الی شش ساله وسه الی چهار ساله را ،جمع وجور کند
وحق مهمان را هم ،در نظر بگیرد
به هر صورت، ما که قرار بود بمانیم،
آن روز، جمع وجور کردیم وباز گشتیم
وداغ این چنین برخورد زننده را،
هم خود وهم فرزندم ،سالیان دراز
از مدعیان ایمان ومسلمان بودنشان، با خود داشتیم.
بعدها همین شرایط ،در جای دیگر اتفاق افتاد
باز بین دو بچه ،که ما شاهد بودیم
وطرز برخورد خداپسندانه را ،آن جا دیدیم
وفرزندم دید وفهمیدیم اسلام این است، نه آن.
سال ها گذشت وبارها اتفاق افتاد
امر به معروف از این طرف، هرگز مثمر ثمر واقع نشد که نشد
چون خود، عامل به آن هرگز نبود، اما نمی پذیرد
همیشه ی همیشه خود وخانواده اش
در چهار چوبی پاک ومنزه بودندوهستند وخواهند بود
درست مثل معصومین علیه السلام
ولی به شعار وبه زبان.
عکس آن ،اگر کسی جرئت کند،
بی وضو ،بی اذن دخول
کلامی، پیامی، مطلبی، خیلی خیلی عامیانه
خیلی خیلی پیش پا افتاده
ویا شاید موردی پیش آید
برای شکستن سکوتی،
خدای ناکرده، کلمه ای از دهان خارج کند
با فکر مسموم ومریض وخود خواهانه
آن چنان از آن کاه، کوهی میسازد
وطرف را، دفن میکند که وصفش غیر ممکن است .
در واقع ،کاهی هم ،نبود
بیچاره یا می خواسته سکوتی شکسته شود
یا واقعا قصد وغرضی در کار، نبوده.
خدایا ،بارالها، تو فقط آگاهی، به نهان هر کس
کسی چون پیامبر اعظم، که امر به معروف را بر او واجب کردی
وشنیدیم بارها وبارها وبه جان خریدیم
که آنهمه بی حرمتی،آن همه شکنجه ی روحی می شد
ولی نشد یک بار، خودی در نظر گیرد که من، پیامبرم وشان ومنزلت دارم
ومی بایست طرف، تنبیه شود وعذر خواهی کند والی آخر
خدای من، ای دانای به سر و نهان هر کس
که چه خوب، بر می گزینی وگلچین می کنی
الحق که لایق بودند وهستند عزیزانت
ومن وامثال من هم ،با ادعای خود
با حلوا حلوا گفتن، کام پست خود را ،شیرین کرده ومی کنیم
خود نجاتمان بخش واز ورطه ی اینچنین بودن رهایمان کن.
مورچه وار ،عمرم گذشت
واندوختم چیز هایی را که نباید می اندوختم
ساختم بناهایی را که نباید می ساختم
نه جهشی
نه پرشی
نه جهدوکوششی
برای چیزهایی که در انتظارم بودندودر مسیرم.
ولی چه فایده
هرگز ندیدم ودرک نکردم
در میان بعضی کتب خوانده بودم
کسانی بودند که چه رشادت ها وچه جان فشانی ها
در راه حفظ ارزش ها
ارزش های ماندگار حق وحقیقت کرده
وبرای من وامثال من
دست نوشته هایی بیش نبودند
تا با چشم خود دیدم
هشت سال دفاع حق برعلیه باطل
ورشادت ها وجانفشانی های لحظه به لحظه ،آن به آن آنها را.
دیدم، ولی به اندازه ی یک به هزار آن ها
خیلی کمرنگ وابتدایی.
مثالی ابتدایی از دیدگاهم این بود
آنها جان می دادند عاشقانه وبا افتخار
ومن که خوانده شده بودم از طرف دولت
وبه اجبار، باید برای مدت زمان کمی
نه خدمت وسربازی
ونه اینکه ارتشی ویا عضو بسیج وسپاه بودم،
خیر
من خوانده شدم
چون مدت شش ماه باید می رفتم ورفتم
رفتنم، به خودم نبود
ولی خیلی خیلی دوست داشتم، برگشتنم به میل خود باشد
نه پایان شش ماهی که خواسته بودند، باشم
ولی متاسفانه لیاقت نداشتم که بمانم
در را ه بازگشت ،به خودم گفتم :
میروم ولی طاقت ماندن ندارم،
بعد از مرخصی باز می گردم.
ولی افسوس وهزاران هزار افسوس
که تارهای عنکبوتی دنیایی
یکی پس از دیگری احاطه ام کردند
ومانع باز گشتم شدند به جبهه
وسال هاست از آن سفر شش ماهه می گذرد
وتارهای عنکبوتیم هنوز هم که هنوزه
در حال تنیدن ووابسته کردن من می باشند
ودرکی از خود که یک جهاد گر واقعی
همیشه ی همیشه جهادگر است
وحاضر وآماده وبه مرخصی نمی رود
الا برای مهمی
ومن ،مهم را گذاشتم وبه مرخصی که نیازم بود ونیاز دنیای اطرافم ،آمدم
وماندم که ماندم
شاهد پروانه ای کوچک
که پیروز گشته بود بر پیله اش، برحجابش
که از کرم بودن ولولیدنش ،
پایانی این چنین خوش ببیند
ودو بال پرواز وجودش را
برای یافتن نورش، وجودش
وبه حد خود یابد،نور شمع وجودش
وعاشقانه،عارفانه
آن قدر چرخد وچرخد
نه که هفت بار، واجبش باشد
که هست
بلکه هر آنی وکمتر از آنش، بی نهایت بار
تا از خود، بیفتد وبسوزد
وخاکستری گردد ،زیر پای شمع وجودش
وآغوشی مهربان، در عمق جانش
از خاکستر عاشق وعارفش
گلی بسازد، خوشبو، معطر،
مزین به عطر جاودان معرفت، شناخت
لحظه به لحظه، نو به نو
وخود، نقشی زیبا ودلپسند بر آن بندد
واحرامش نماید
وسنگ های ایمان وقیمتی وجودش را
یک به یک، برگردن آن نقش ها انداخته
وتا ابد پروانه وار، عاشق،
محتاج چنین حجی
وعشقبازی با تمام سادگی
بی آلایشی، پاکی،
بی هیچ منی، بی هیچ چشم داشتی
که در ورطه ی سخت وسنگین انجام وظیفه گردد
زین پس، در خودی ،لاکی محدود گردد
وبی نهایت طواف وسوختن
وآن گونه ساخته شدن
به دست شمع وجود هستی عالم
به امنیت خاطری که به جا آوردم حجم را
وبازگشتم از کجا ؟چگونه؟
از آن سفر بی آلایش وپاک وسادگی که بازگشتی، ماندی؟؟؟
یا که روز از نو
نه مثل قبل از رفتن
بلکه خیلی بد تر از بدتر
نمایش دادی، خود را وساخته های خود را
بدون آن که باز گردی به حج مقبولت وسعی مشکورت
بد نیست لااقل، سالی یک بار، خودت را، با سال حاجی شدنت، محکی بزنی
من زدم ،از خود بیزار شدم
خدا کند تو نباشی
زکات جان ،باید پرداخت یا که مال
آن هم به دید کمرنگ پستی چون من؟
زکات، به تعداد محدودی از این همه نعمتها ،تعلق میگیرد:
مثلا مرکب ومرکب را که آن زمان، اسبی وشتری وامثالهم بوده
ویا مزرعه داری ،که بعد از برداشت محصولش، باید بپردازد والی آخر.
وحال که مرکب، اسب وشتر نیست وماشین های آنچنانی شده
ومزرعه دار هم، با این همه ماشین آلات مجهز
که یک دانه را بر زمین می نهد
وبه جای صد دانه ،که با مشقت فراوان بدست می آورد،
حال با ماشین های پیشرفته
زمین آماده می شود
کشت می شود
برداشت می شود
به بازار برده می شود
در واقع تولید، صد ها برابر شده
والبته جمعیت هم، به همان نسبت.
اگر زکات این چنین برداشت ها ومرکب های گران قیمت، پرداخت شود
یقینا حال وهوای دنیای سرد وبی روح ما
گرمی ومهر ولطافتی به خود، خواهد گرفت
نه این که درست برعکس.
نمی دانم چه سری است زمانی که حاجتی از خدا داریم
اگر ومگر وشرط وشروط نمی خواهیم
ولی وقتی خواسته میشود از ما
که از خود، مهری وعاطفه ای به هم نوع خود
آن هم برای گذرای عمری کوتاه،
با عشق، نه انجام وظیفه، بپر دازید
هزاران شرط واگر ومگر می آید.
در انبار خانه ی عنکبو تیم
هزاران هزار اضافات ،بوده وهست وخواهد بود
که به دید خود، نگه داشته ام برای روز مبادا
شاید ختمی ،عروسی، از راهی دور برسد
آن هم آیا اجازه بدهم درون این خانه عنکبوتی یا نه.
در صورتی که هستند وبودند وخواهند بود نیازمندانی
که واقعا محتاجند به اندوخته های انبار ما
آنها باید از نبود آنها ،عمری بسوزند وبمیرند وعذاب بکشند
وما از بودن آنها، که لااقل سالی ،ماهی ،یکبار باید سرکی بکشیم
وگرد وغباری از آن ها، بشوئیم وپاک کنیم
روز مبادای ما ،روز محشر است
که نیازی به این انبار ها نیست.
یک نمونه از این نعمت ها،طلا ونقره است
که با شرایط خاصش، به آنها زکات تعلق می گیرد
این نوع زیور آلات را ،نعمت خواندیم والبته هم هست
ولی ما ندانسته این نعمت ها را، نقم کرده ومی کنیم
مثلا بارها وبارها شاهد بودم در طول زندگیم
که بواسطه ی درست استفاده نکردن از این نعمت ها
چه دل ها ،سوزانده شده
چه حسرت ها، به بار نشانده
وچه جدایی ها وطلاق ها، پیامد داشته
تعجب نکن،
چه شلاق ها ساخته، بر سر ضعیف تر ها نشانده
به جرم نداشتن توان وقدرت خرید،
تا او هم، برای همسرش تهیه کند
وتو که داری ای همسر مهربان
لااقل راه صحیح استفاده کردنش را
به همسرت گوشزد کن
اگر چه مقدار واندازه اش، به دادن زکات نمی رسد
ویا اگر رسیده ،زکاتش را پرداخت کرده ای.
شما اگر همسری منطقی داری ،به او بفرما:
جای استفاده کردن از این زیور آلات ،همه جا نیست ونمی باشد
نکند خدای ناکرده، کسی را ،دچار ضعف کنی
ویا موجب نا مهربانی همسری شوی
که ندارد برای همسرش تهیه کند
سالیان دراز با همسری بودم
که به حد ظرفیت وراحتی ولذت خودش
قانون الهی را رعایت می کرد
من می گفتم ودیگر او بود که باید عمل می کرد
وچیزی که به همسرم می گفتم
واو می گفت: غلو است وسخت گیری
به شما خواهم گفت که انشاءالله همسری منطقی وبا فضل دارید
وآن این بود که:
اگر با دیدن زیور آلاتی که به خود، آویزان می کنی
لحظه ای وساعتی، نگاه دیگری را، به آن زیور آلات، مشغول سازی
این خود نیز،امری مهم است وقابل تامل.
پس باید فقط برای همسرت، آن هم در خانه
ویا در جمعی که مطمئن باشید همه ،چون شما
وبه قول خود خانم ها، هم شان همدیگر هستند ،استفاده کنید
من الله التوفیق
در دریای مواج نعماتت ،غرق غرق کرده ای
ودر این محدودیت واسیری خودم
حتی نتوانستم یکی از بی نهایت نعمت هایت را
شکر گزار باشم
واز این بابت، سخت رنجیده خاطرم.
از خود، بارها پرسیده ومی پرسم:
تو گر قدمی، قلمی، حرکتی، برای کسی انجام داده ای ،
و به شعار، به رضای خدا هم، نسبت داده ای،
برای تو، توقعی ساخته، هر چند کوچک.
نه این که روزی، روزگاری، جبران کند،
بلکه توقعی این چنین که ،آزارت نرساند
واین جاست اگر ارتباطش، باب میلت،
تا وقتی زنده ای، نباشد
یقین بدان همان قدم، قلم ،حرکت ،زنده خواهد شد.
اگر به رویش، نیاوری وبه کس دیگر هم، نگویی
از ذهن خودت خواهد گذشت
وافسوسی وآهی برایت خواهد ساخت.
می دانم قبول نمی کنی وحاشا می کنی، تو خواننده
ولی من قبول دارم وبارها وبارها تجربه کردم
تو هم تجربه کردی
چون قدمی از خودت ،حاضر نیستی بیرون آیی برای لحظه ای،
باورش برایت درد ناک وسمی است.
پروردگارا، با این همه نعمت ونعمت های پاک ورنگارنگی
که بی هیچ منتی، داده ای ومی دهی
ومن ناسپاس، وجود ناچیزم را
به حساب وکتابی این چنین داده ام
که از مازاد یکسال خوب خوردن ،خوب آشامیدن
خوب پوشیدن ،خوب سیر وسیاحت کردن
خوب نمایش دادن
خوب شان وشئونات دنیائیم را ،حفظ کردن
نه شان وشئونات ایمانیم
که چه بسیارند وغرق، در چنین اشتباهی بزرگ.
شان وشئونات مسلمان، تقوا وپرهیزگاری اوست
عزت وآبروی مسلمان، ایمان ونیکوکاری اوست
چندین بار شنیدم از بزرگانی
که درباره ی بزرگ مردی ،عالم وفقیه وحکیم ودانشمند
که هرگز ندیدند حتی برای یک بار
لباسی نو ،به تن کرده باشد،در عین آراستگی.
راستی در شان ومقام این وارسته عالم،
هرگز نبود لباسی نو <علامه طبا طبایی رحمت الله علیه>؟؟؟
بله، بعد از همه ی آن هایی که ذکر شد،
یک روز از سال ، یک پنجم مازاد را، باید بپردازیم
دیگر چه کلاه شرعیها که سر خودمان نمی گذاریم،
بماند
وخود نیز، از این گروه ودارودسته هستم
وچه بد حسابگر وبد سپاسگزاری بوده، هستم
وهر زمان می شنوم، حس پرواز در وجودم زنده می شود
از این که این چنین بنده ای دقیق وحسابگرم.
من که از خودم، خجالت می کشم
که در برابر بی نهایت، بی نهایت ها ،
که هر لحظه ،نه هر روز
از خالق هستی، برمن می رسد،
به سال وبا آن شرط وشروطها،این چنین به حساب وکتاب بیاورم
وخوشحال وخشنود باشم از اینکه به احکام دینیم، عمل کرده
وسری آسوده، بر زمین می گذارم.
خمس ،یک پنجم از مالی است
که در آن هیچگونه بریز وبپاشی
واسرافی وراحتی وآسایشی
که برای خود می خواهی
وبه هم نوع خود ، باید چون خود، نگاه کنی، می باشد.
نه خود در طول سال ،در رفاه وآسایش عالی
وبعد از یک سال، مازاد آن چه را که مانده،
چه دست ودل باز .
یقین دارم پروردگار هم، با من وامثال من
با همین میزان وترازو خواهد پذیرفت،
نه با عشق ودریای عشقش.
چه زیباست، عشق آشنایت
دعوتی بزرگ وغیر قابل وصف به میهمانی حق
به ضیافت وجود یکتای دو عالم.
کاش لایق می شدم فقط آنی، کمتر از آنی
به چنین میهمانی با شکوه،
وهمان جا، از خود ،بکل فارغ می شدم
ومی ماندم، می ماندم، می ماندم تا ابد
ودیگر از دست این شکم وحاجت هایش، جدا می شدم
و روزه داری را فقط وفقط به او،<شکم> اختصاص نمی دادم
وخود گول نمی زدم.
از بزرگی شنیدم :
ماه رمضان نبود وروزه مستحبی وقرضی هم نبود،
د رمهمی، غرق بودم
گویا مدتی طولانی،
نه از طلوع وغروب خورشید آسمان
از طلوع نوری در دلم، تا غروب ماندگارش
یعنی پنهانی، راز عشقی ،که تا آن زمان نچشیده بودم ،
مرا ،یعنی کل مرا
روح وجسم مرا
آن چنان در خود، غرق کرده بود ،
که نه احساس گرسنگی، تشنگی
ونه خواب وکسالتی مرا گرفته بود
بعد از این که به خود، آمدم
ودر زمان ومکان، محدود شدم
یکی که شاهد این ماجرا بود، می گفت:
چه شد؟ با من بگو چه شد؟
گفتم: چه می پرسی؟
چه شد؟
با تو از چه بگویم؟
گفت :مدتی طولانی نه خوردی،
نه آشامیدی ،
نه خوابیدی،
نه خسته ودچار سستی وکسالتی شدی؟
گفتم:<نمی دانم. خود، خبر ندارم
فقط فقط ،تنها و تنها چیزی که به یاد دارم،
اینی که هستم ،نبودم
یعنی، هیچ نبودم ودیگر هیچ.>
او، از دنیا رفت
وبعدها شنیدم که عارفی بود
وبارها وبارها به این چنین میهمانی، دعوت می شد
وخودش، وصفش نمی دانست،
فقط وفقط از وجود روحانی ومتعالیش
از رفتار وکردار پسندیده وخدائیش
از بی من بودن، بی هیچ بودنش
از روح بزرگ همیشه در حال پروازش
بزرگانی چون خودش، درکی داشتند وفهمی
ومن وامثال من هم ،شکمی را، ساعاتی
وزبان درازی را ،ماهی
وحس روحانی خود را،با احساسی،درکی داریم وفهمی.
خدایا ،خود، پر پروازی به ما عطا فرما
تا لذتی ببریم
ودر وجودمان، ماندگارش سازیم.
چه نیازمندی، نیازش به این بزرگی
که فقط وفقط دریافته باشد،
به نماز است ولاغیر؟
او دریافته که نماز،
یعنی ستون وپایه دین،
اگر دچار خللی ویا نقصانی شود،
همه ی وجودش در جا فرو خواهد ریخت.
پس باید برای ساختن وجودی محکم واستوار،
نه چون کوه، که در اثر گرما وسرما وزمان
دچار فرسایش وریزشی میشود،
محکم واستوار ،که لحظه به لحظه، آن به آن
بر استحکامش افزوده گردد
وماندنی تر ماندنی تر شود.
از چه مصالحی وبا چه علمی می بایست
چنین پایه وزیر بنا وستونی مطمئن ومحکم ساخت؟؟
یقینا از بهترین هایی که الگوهای ما ،
پیامبران ما، امامان ما ،بکار گرفتند وساختند
ولحظه به لحظه، آن به آن، به بقا، نزدیک و نزدیکتر
وتا مهر وامضای پروردگارشان را ،
بر صفحه ی دلشان ،
دلی نورانی، خالی وعاری از هر منیتی،
از هر خودبینی وخودستایی ندیدندبا چشم دل وباور نکردند،
از پر کردن وگره زدن خود، به این امر پروردگارشان،
از این امر ، آنی کمتر از آنی،نایستادند
وجز آن که از لحظه ای، در حال نماز ،با لذتی الهی، سیراب شدند،
حساب وکتابی ودفتر چه ای که خواندم خواندم
وهیچ نمازی به گردنم نیست ویا نمانده،نبودند.
تو گر از یک رکعت نماز واقعی
لذتی ماندگار وماندنی برده باشی،
دیگر از این حساب وکتاب،آثاری به جا نخواهی گذاشت.
گویا باور نداری نماز وتمامی اوامر الهی
از برای ساختن وجودی روحانی والهی است.
نه برای پر کردن دفتر حساب وکتابت.
متاسفم هم از برای خود وهم امثال خود
که خالق عشق وهستی را ، چقدر محدود وچون خود می پنداریم
واینگونه معامله گرانه، حسابرسی می کنیم.
من هم شنیده ام،
ولی هنوز به آن یک رکعت نماز عاشقانه وارتباط نزدیک نرسیده ام،
تا آن دم که خالقم را می خوانم،
نه بازبان سر،
با زبان دل،
با گوش دل هم، جوابش را بشنوم.
در آرزوی چنین نمازی، می سوزم ومی سازم.
ولی هنوزساخته هایم، به آرزویم نرسانده اند مرا
به امید رسیدن انشاءالله