وصیت نامه

به عزیزم

از فاصله ای دور دور 

وصیت نامه ای می نویسم

در صورتی که از سفر، بازگردد

وعمری ،باقی باشد

که خواهم گفت ونیازی به این نوشته،نیست

ولی اگر دیدار، به قیامت افتاد

به دستش، انشاءالله می رسد

چون جز او ،وارثی ندارم

وارثی که نیازی به اندوخته ام ندارد

شاید انشاءالله نیازش به این دست نوشته ها

که از خود، نبوده، نیست و نخواهد بود

از آموخته های عمری کوتاه

ولی پر از تجربه های تلخ وکمتر شیرین

که تلخی هایش، خیلی خیلی عزیزتر، سازنده تر، ماندگارتر

بوده وهست وخواهد بودبرایم

چون همه اش ،سیلی هایی بود که باید می خوردم

زخم هایی بود که باید تجربه می کردم

دردها وسوزش هایی بود که باید برای پخته شدن می کشیدم

وخاطراتی ماندگار، از برای جسم وروحی همسفر وهمراه.

وصیت من، به تو عزیزم این است

چون خدا را شکر، از مال دنیا ،

چیزی که لایقت باشد، ندارم

پس وصیتی ندارم

تنها وتنها وصیتم این است 

که سعی کن در فرصت هایی که پیدا می کنی

از تجربه های زنده ی عمری کوتاه، استفاده بری

وبه کسانی هم که چون من،

عمری، گرفتار هزاران هزار شیطان کوچک و بزرگ بودند

وحال ،باور دارند در چه جایگاه مخوفی قرار گرفته اند، برسانی

در واقع ،به در راه مانده ای چون من

وبه او بفهمانی که راه، همیشه باز است

وپروردگار، آمرزنده ومهربان

وهیچگاه ناامیدی به خود ،راه مده

وهمواره به خود بگو

که همیشه ی همیشه ،محتاج ونیازمند ومستحق بخشش خداوندی.

در خاتمه ،هر کس انتقادی، ایرادی ،پیشنهادی داشت

با صبر وتحمل خداپسندانه

تا آنجایی که می توانی، شفاف سازی کن وبه دل، نگیر.

از کسی که به خود، گرفته وناراحت شده وپرخاشگر،

تو، آرام باش وبا لبخند ومتانت ،عذر خواهی کن

واز جانب من هم ،طلب بخشش کن

بالا خره ،روزی خود او هم، به این مهم خواهد رسید 

اگر چه در برزخ باشد، خدای نا کرده.

فقط وفقط ،اگر به اشتباه، به دست مدعی ویا مدعیانی افتاد

یقین بدان برخورد جاهلانه ی آنها 

خیلی خیلی وحشتناک وپست می باشد،

تنها وتنها، تو آرام باش

کلامی، از بهر دفاع

ویا حتی بگویی که:

فکر نمیکنی شاید یک درصد، اشتباه کنی هم نگو

سکوت

آرامش

ودیگر هیچ.

شاید بیفتد به دست مدعی ویا مدعیانی

وبرخورد پست آنها ،برای تجربه ی تو

من تجربه کرده ام

تو گول ظاهر آراسته وادب بی ریشه وخود خواهی های آنها ،هرگز نخور

چون خیلی خیلی خطرناکند

وهر نوع جدالی با آنها ،تو را، دچار آلودگی خواهد کرد .

در خاتمه از تو ،عزیز دلم هم، پوزش می طلبم

واز تو می خواهم که مرا ببخشی

خدا حافظ ونگهدارت باشد انشاءالله .

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

نهی از منکر

 

مادامی که در وجودم

شیطانی هر چند کوچک ،مهمان است

وخود، از آن بی خبر،

ممکن است امر به معروف کنم ونهی از منکر،

ولی نتیجه ای، جز فشار ودرد از برای گیرنده نخواهد داشت.

دعوت به خوبی ونیکی وباز داشتن از زشتی وبدی

باید از دلی پاک وخداپسندانه برخیزد

که یقینا به دل طرف مقابل هم ،خواهد نشست

اگر چه آنی، کمتر از آنی باشد

که همین آن وکمتر از آن 

حجتی، بر گیرنده، تمام خواهد کرد.

بارها وبارها شاهد بودم

کسی که خود ،امر به معروف می کند ونهی از منکر

وعامل به آن نیست

الا قلیلی وخیلی خیلی ابتدایی

به مجرد این که طرف مقابل

 خیلی خیلی که حرمت نگه دارد

بعد از گذر از او، چه دهن کجی ها که می کند

وحق هم دارد

چون الگوی خوبی نیست برایش

وباز هم بودند وهستند که همان لحظه ،به طرف می فهمانند

که اسلامی هم که تو داری،

اسلامی نیست که واقعا هست.

این قدر زخم ها، از تو وامثال تو ،در وجودش نقش بسته

که حاضر نیست لحظه ای، با تو باشد در این دنیا

چه رسد با تو وامثال تو محشور شود

حاضرند در جهنمی مخوف بمانند

وبا این چنین عالمان بی عمل، در بهشت نباشند.

بارها از زبان خود آن ها شنیده ام.

رفتار وکردار وگفتار وبرداشت ما، در طول مدت عمرمان

خود، باید زنده باشد.

خود، باید معرف این چنین واجباتی باشد

والا به زبان گفتن وگذشتن

وریشه ی خطا وخلاف طرف را، ندانستن

وبه عدل، قضاوت نکردن، که نشد باز دارنده؟

در فطرت همه ی انسان ها، پاکی ،خوبی، نهادینه شده،یقینا

در اثر پیشامدهایی، حجابی وسدی وپرده ای

روی آن وجدان وفطرت را پوشانده

ولی دلیل نبودنش نیست ونخواهد بود

جانی ترین وپست ترین آدم های روی زمین

با دیدن صحنه ای وحتی نمایشی که می دانند نمایش است وفیلم

با این حال ،خواهان عدالت وحق می شوند

واز درون، دوست دارند که حق، به حق دار برسد

وعدالت برقرار شود.

خب، من وما وهمه، فرصتی، زمانی داریم ،بسیار ،بسیار

اما گذاشته ایم اندکی از این وقت وزمان را،

با عدالت ، باانصاف خدا پسندانه

نه با آغشته کردن شنیده ها ودیده ها،

با افکار خود، با داشته های خود، با علم خود؟؟؟

وبعد، طرف را، وادار کرده ایم ومی کنیم

که هزاران بار، به خود بگوید: چه غلطی کردم

چه اشتباهی کردم سفره ی دلم را، به او گفتم

عالم است که باشد

خیر خواه هست که باشد

ولی وقتی در جایگاه من ،برای یک بار هم که شده، قرار نگرفته

وفقط وفقط  شنیده ویا دیده ،مثل فیلمی،نمایشنامه ای 

ودرکی از این مهم نداشته وندارد

که ای بابا، این که شنیدی ودیدی،

فیلم ونمایشنامه نیست

والله حقیقت است

حقیقت سوختن وذره ذره نیست شدن وآب شدن یک زندگی است

باید لااقل لحظه ای ،ساعتی ،

خود، این چنین تجربه ای را داشته باشد 

که دیگر این همه صغرا وکبرا چیده نشود

در برابر کسانی که از کاه، همان کوه های سخت وسنگین را می سازند

وطرف را ،که باورش شده بود پناهی وپناهگاهی، پروردگار برایش ساخته،

در واقع او را، وسیله کرده

تا حجابی وسدی، از وجودش بردارد

ویک بار دیگر نوری و گرمی، در وجودش باور کند،

نه تنها مرهمی برزخمی ،نهاده نمی شود

زخم های کاری آنچنانی، افزوده خواهد شد.

خودم، با چشم خود دیدم 

طرف، در اوج پرپرزدن وسوختن بود 

ونجات بخشش ،

همان نهی از منکرکننده اش،

غرق در ساخته های خود،

وبه یکباره، با جمله ای که: دیرم شده ،باید باز گردم

او را، چون مرغ سر کنده ای، رها کرد ورفت

و بعد از آن ،چه زخم هایی، سالیان دراز، برایش پی در پی فرستاد

لعنت ابدی بر مدعیان نجات بخش.

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

امر به معروف

 

نیافتم کسی را ،که دریافت کند این مهم را

الا کسانی که دلی، صاف وبی من دارند،

به هر لحظه وآن، با هزاران آینه، در برابرمان ،قرار می گیرند

تا خود، ببینیم ودوای درد خود کنیم

اما ،همچنان غافل از خود 

بی خبر از خود

ودقیق ودقیق، نسبت به بیرون از خود ودنیای اطراف خود

تا ببینیم خطایی، اشتباهی

حتی از سر عمد هم نباشد

تا به طرف نرسانیم، خطا واشتباهش را 

آرام نخواهیم گرفت.

اما، اما ،اگر همان طرف، در من وامثال من هم

چنین خطاهایی را دیده باشد، چه؟

آیا امر به معروف ما را می پذیرد ؟

یقینا، خیر

امر به معروف ،وقتی برمن وامثال من، واجب می شود

که خود، عامل به معروف باشیم

وخود را، مبرا از خطا ندانیم 

درصورتی که بوده وهستیم وخواهیم بود، تا بیدار نشویم .

به یاد دارم چندین سال پیش، در شرایطی خاص، مجبور بودیم

در واقع، دعوت شدیم به میهمانی آشنایی 

بگو مگو ی دو بچه، برسر مورد خیلی خیلی کوچک وابتدایی

کشیده شد به داخل خانه

وبه گوش خانواده ی دوبچه.

بچه ی صاحب خانه، که چهار، پنج سالی از فرزند ما، کوچک تر بود 

ادعایی داشت، نسبت به بچه ی ما 

وهر دو، انکار از کاری که می خواست اتفاق بیفتد

ویا هرگز اتفاق نمی افتاد،بودند.

وصاحبخانه، بدون در نظر گرفتن حق میهمان 

خیلی سریع ،بدون فکر کردن وتاملی 

حق را، به فرزندش دادوبچه ی مهمانش را، متهم

وخیلی راحت ،فرزند خود را، مبرا از آن ادعا

وفرزند مهمان را ،که چند سالی هم بزرگ تر بود، متهم کرد.

چون خانواده ی پر مدعایی بودند،

از نظر ایمان ورعایت اصول وقوانین اسلام.

برای من که پدری بودم، پست وگنه کار

از این برخورد زننده، خیلی سوختم

نه این که با فرزند من، این حرکت را کرده بود 

از این که می توانست طرف، خیلی لطیف تر، مهربان تر ،

برداشت دو بچه ی پنج الی شش ساله وسه الی چهار ساله را ،جمع وجور کند

وحق مهمان را هم ،در نظر بگیرد

به هر صورت، ما که قرار بود بمانیم،

آن روز، جمع وجور کردیم وباز گشتیم

وداغ این چنین برخورد زننده را،

هم خود وهم فرزندم ،سالیان دراز 

از مدعیان ایمان ومسلمان بودنشان، با خود داشتیم.

بعدها همین شرایط ،در جای دیگر اتفاق افتاد

باز بین دو بچه ،که ما شاهد بودیم

وطرز برخورد خداپسندانه را ،آن جا دیدیم

وفرزندم دید وفهمیدیم اسلام این است، نه آن.

سال ها گذشت وبارها اتفاق افتاد 

امر به معروف از این طرف، هرگز مثمر ثمر واقع نشد که نشد

چون خود، عامل به آن هرگز نبود، اما نمی پذیرد

همیشه ی همیشه خود وخانواده اش

در چهار چوبی پاک ومنزه بودندوهستند وخواهند بود

درست مثل معصومین علیه السلام

ولی به شعار وبه زبان.

عکس آن ،اگر کسی جرئت کند،

بی وضو ،بی اذن دخول 

کلامی، پیامی، مطلبی، خیلی خیلی عامیانه

خیلی خیلی پیش پا افتاده

ویا شاید موردی پیش آید

برای شکستن سکوتی،

خدای ناکرده، کلمه ای از دهان خارج کند

با فکر مسموم ومریض وخود خواهانه 

آن چنان از آن کاه، کوهی میسازد

وطرف را، دفن میکند که وصفش غیر ممکن است .

در واقع ،کاهی هم ،نبود

بیچاره یا می خواسته سکوتی شکسته شود

یا واقعا قصد وغرضی در کار، نبوده.

خدایا ،بارالها، تو فقط آگاهی، به نهان هر کس

کسی چون پیامبر اعظم، که امر به معروف را بر او واجب کردی

وشنیدیم بارها وبارها وبه جان خریدیم

که آنهمه بی حرمتی،آن همه شکنجه ی روحی می شد 

ولی نشد یک بار، خودی در نظر گیرد که من، پیامبرم وشان ومنزلت دارم

ومی بایست طرف، تنبیه شود وعذر خواهی کند والی آخر

خدای من، ای دانای به سر و نهان هر کس

که چه خوب، بر می گزینی وگلچین می کنی

الحق که لایق بودند وهستند عزیزانت

ومن وامثال من هم ،با ادعای خود

با حلوا حلوا گفتن، کام پست خود را ،شیرین کرده ومی کنیم

خود نجاتمان بخش واز ورطه ی اینچنین بودن رهایمان کن.

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

جهاد

 

مورچه وار ،عمرم گذشت

واندوختم چیز هایی را که نباید می اندوختم

ساختم بناهایی را که نباید می ساختم

نه جهشی

نه پرشی

نه جهدوکوششی

برای چیزهایی که در انتظارم بودندودر مسیرم.

ولی چه فایده 

هرگز ندیدم ودرک نکردم

در میان بعضی کتب خوانده بودم

کسانی بودند که چه رشادت ها وچه جان فشانی ها

در راه حفظ ارزش ها

ارزش های ماندگار حق وحقیقت کرده

وبرای من وامثال من 

دست نوشته هایی بیش نبودند

تا با چشم خود دیدم

هشت سال دفاع حق برعلیه باطل

ورشادت ها وجانفشانی های لحظه به لحظه ،آن به آن آنها را.

دیدم، ولی به اندازه ی یک به هزار آن ها

خیلی کمرنگ وابتدایی.

مثالی ابتدایی از دیدگاهم این بود 

آنها جان می دادند عاشقانه وبا افتخار

ومن که خوانده شده بودم از طرف دولت

وبه اجبار، باید برای مدت زمان کمی 

نه خدمت وسربازی

ونه اینکه ارتشی ویا عضو بسیج وسپاه بودم،

خیر

من خوانده شدم 

چون مدت شش ماه باید می رفتم ورفتم

رفتنم، به خودم نبود

ولی خیلی خیلی دوست داشتم، برگشتنم به میل خود باشد

نه پایان شش ماهی که خواسته بودند، باشم

ولی متاسفانه لیاقت نداشتم که بمانم

در را ه بازگشت ،به خودم گفتم :

میروم ولی طاقت ماندن ندارم،

بعد از مرخصی باز می گردم.

ولی افسوس وهزاران هزار افسوس

که تارهای عنکبوتی دنیایی 

یکی پس از دیگری احاطه ام کردند

ومانع باز گشتم شدند به جبهه

وسال هاست از آن سفر شش ماهه می گذرد

وتارهای عنکبوتیم هنوز هم که هنوزه

در حال تنیدن ووابسته کردن من می باشند

ودرکی از خود که یک جهاد گر واقعی

همیشه ی همیشه جهادگر است 

وحاضر وآماده وبه مرخصی نمی رود 

الا برای مهمی

ومن ،مهم را گذاشتم وبه مرخصی که نیازم بود ونیاز دنیای اطرافم ،آمدم

وماندم که ماندم

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

حج

 

شاهد پروانه ای کوچک 

که پیروز گشته بود بر پیله اش، برحجابش

که از کرم بودن ولولیدنش ،

پایانی این چنین خوش ببیند

ودو بال پرواز وجودش را 

برای یافتن نورش، وجودش 

وبه حد خود یابد،نور شمع وجودش

وعاشقانه،عارفانه

آن قدر چرخد وچرخد

نه که هفت بار، واجبش باشد

 که هست

بلکه هر آنی وکمتر از آنش، بی نهایت بار 

تا از خود، بیفتد وبسوزد

وخاکستری گردد ،زیر پای شمع وجودش

وآغوشی مهربان، در عمق جانش 

از خاکستر عاشق وعارفش 

گلی بسازد، خوشبو، معطر،

 مزین به عطر جاودان معرفت، شناخت

لحظه به لحظه، نو به نو 

وخود، نقشی زیبا ودلپسند بر آن بندد 

واحرامش نماید

وسنگ های ایمان وقیمتی وجودش را 

یک به یک، برگردن آن نقش ها انداخته

وتا ابد پروانه وار، عاشق،

 محتاج چنین حجی

 وعشقبازی با تمام سادگی 

بی آلایشی، پاکی،

بی هیچ منی، بی هیچ چشم داشتی

 که در ورطه ی سخت وسنگین انجام وظیفه گردد

زین پس، در خودی ،لاکی محدود گردد

 وبی نهایت طواف وسوختن

وآن گونه ساخته شدن

 به دست شمع وجود هستی عالم

به امنیت خاطری که به جا آوردم حجم را

وبازگشتم از کجا ؟چگونه؟

از آن سفر بی آلایش وپاک وسادگی که بازگشتی، ماندی؟؟؟

  یا که روز از نو 

نه مثل قبل از رفتن

 بلکه خیلی بد تر از بدتر

 نمایش دادی، خود را وساخته های خود را 

بدون آن که باز گردی به حج مقبولت وسعی مشکورت

بد نیست لااقل، سالی یک بار، خودت را، با سال حاجی شدنت، محکی بزنی

من زدم ،از خود بیزار شدم

خدا کند تو نباشی

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

زکات

 

زکات جان ،باید پرداخت یا که مال

آن هم به دید کمرنگ پستی چون من؟

زکات، به تعداد محدودی از این همه نعمتها ،تعلق میگیرد:

مثلا مرکب ومرکب را که آن زمان، اسبی وشتری وامثالهم بوده

ویا مزرعه داری ،که بعد از برداشت محصولش، باید بپردازد والی آخر.

وحال که مرکب، اسب وشتر نیست وماشین های آنچنانی شده

ومزرعه دار هم، با این همه ماشین آلات مجهز

که یک دانه را بر زمین می نهد

وبه جای صد دانه ،که با مشقت فراوان بدست می آورد،

حال با ماشین های پیشرفته

زمین آماده می شود

کشت می شود

برداشت می شود

به بازار برده می شود

در واقع تولید، صد ها برابر شده

والبته جمعیت هم، به همان نسبت.

اگر زکات این چنین برداشت ها ومرکب های گران قیمت، پرداخت شود

یقینا حال وهوای دنیای سرد وبی روح ما

گرمی ومهر ولطافتی به خود، خواهد گرفت

نه این که درست برعکس.

نمی دانم چه سری است زمانی که حاجتی از خدا داریم

اگر ومگر وشرط وشروط نمی خواهیم

ولی وقتی خواسته میشود از ما

که از خود، مهری وعاطفه ای به هم نوع خود

آن هم برای گذرای عمری کوتاه،

با عشق، نه انجام وظیفه، بپر دازید

هزاران شرط واگر ومگر می آید.

در انبار خانه ی عنکبو تیم

هزاران هزار اضافات ،بوده وهست وخواهد بود

که به دید خود، نگه داشته ام برای روز مبادا

شاید ختمی ،عروسی، از راهی دور برسد

آن هم آیا اجازه بدهم درون این خانه عنکبوتی یا نه.

در صورتی که هستند وبودند وخواهند بود نیازمندانی 

که واقعا محتاجند به اندوخته های انبار ما

آنها باید از نبود آنها ،عمری بسوزند وبمیرند وعذاب بکشند

وما از بودن آنها، که لااقل سالی ،ماهی ،یکبار باید سرکی بکشیم

وگرد وغباری از آن ها، بشوئیم وپاک کنیم

روز مبادای ما ،روز محشر است

که نیازی به این انبار ها نیست.

یک نمونه از این نعمت ها،طلا ونقره است

که با شرایط خاصش، به آنها زکات تعلق می گیرد

این نوع زیور آلات را ،نعمت خواندیم والبته هم هست

ولی ما ندانسته این نعمت ها را، نقم کرده ومی کنیم

مثلا بارها وبارها شاهد بودم در طول زندگیم

که بواسطه ی درست استفاده نکردن از این نعمت ها 

چه دل ها ،سوزانده شده

چه حسرت ها، به بار نشانده

وچه جدایی ها وطلاق ها، پیامد داشته 

تعجب نکن،

چه شلاق ها ساخته، بر سر ضعیف تر ها نشانده

به جرم نداشتن توان وقدرت خرید،

تا او هم، برای همسرش تهیه کند

وتو که داری ای همسر مهربان

لااقل راه صحیح استفاده کردنش را 

به همسرت گوشزد کن

اگر چه مقدار واندازه اش، به دادن زکات نمی رسد

ویا اگر رسیده ،زکاتش را پرداخت کرده ای.

شما اگر همسری منطقی داری ،به او بفرما:

جای استفاده کردن از این زیور آلات ،همه جا نیست ونمی باشد

 نکند خدای ناکرده، کسی را ،دچار ضعف کنی

ویا موجب نا مهربانی همسری شوی

که ندارد برای همسرش تهیه کند

سالیان دراز با همسری بودم

که به حد ظرفیت وراحتی ولذت خودش 

 قانون الهی را رعایت می کرد 

من می گفتم ودیگر او بود که باید عمل می کرد

وچیزی که به همسرم می گفتم

واو می گفت: غلو است وسخت گیری

به شما خواهم گفت که انشاءالله همسری منطقی وبا فضل  دارید

وآن این بود که:

اگر با دیدن زیور آلاتی که به خود، آویزان می کنی

لحظه ای وساعتی، نگاه دیگری را، به آن زیور آلات، مشغول سازی 

این خود نیز،امری مهم است وقابل تامل.

پس باید فقط برای همسرت، آن هم در خانه

ویا در جمعی که مطمئن باشید همه ،چون شما

وبه قول خود خانم ها، هم شان همدیگر هستند ،استفاده کنید

من الله التوفیق

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

خمس

در دریای مواج نعماتت ،غرق غرق کرده ای 

ودر این محدودیت واسیری خودم

حتی نتوانستم یکی از بی نهایت نعمت هایت را

شکر گزار باشم

واز این بابت، سخت رنجیده خاطرم.

از خود، بارها پرسیده ومی پرسم:

تو گر قدمی، قلمی، حرکتی، برای کسی انجام داده ای ،

و به شعار، به رضای خدا هم، نسبت داده ای،

برای تو، توقعی ساخته، هر چند کوچک.

نه این که روزی، روزگاری، جبران کند،

بلکه توقعی این چنین که ،آزارت نرساند

واین جاست اگر ارتباطش، باب میلت،

 تا وقتی زنده ای، نباشد

یقین بدان همان قدم، قلم ،حرکت ،زنده خواهد شد.

اگر به رویش، نیاوری وبه کس دیگر هم، نگویی 

از ذهن خودت خواهد گذشت 

وافسوسی وآهی برایت خواهد ساخت.

می دانم قبول نمی کنی وحاشا می کنی، تو خواننده

ولی من قبول دارم وبارها وبارها تجربه کردم

تو هم تجربه کردی

چون قدمی از خودت ،حاضر نیستی بیرون آیی برای لحظه ای،

باورش برایت درد ناک وسمی است.

پروردگارا، با این همه نعمت ونعمت های پاک ورنگارنگی 

که بی هیچ منتی، داده ای ومی دهی 

ومن ناسپاس، وجود ناچیزم را

به حساب وکتابی این چنین داده ام

که از مازاد یکسال خوب خوردن ،خوب آشامیدن

خوب پوشیدن ،خوب سیر وسیاحت کردن

خوب نمایش دادن 

خوب شان وشئونات دنیائیم را ،حفظ کردن

نه شان وشئونات ایمانیم

که چه بسیارند وغرق، در چنین اشتباهی بزرگ.

شان وشئونات مسلمان، تقوا وپرهیزگاری اوست

عزت وآبروی مسلمان، ایمان ونیکوکاری اوست

چندین بار شنیدم از بزرگانی

که درباره ی بزرگ مردی ،عالم وفقیه وحکیم ودانشمند

که هرگز ندیدند حتی برای یک بار

لباسی نو ،به تن کرده باشد،در عین آراستگی.

راستی در شان ومقام این وارسته عالم،

هرگز نبود لباسی نو <علامه طبا طبایی رحمت الله علیه>؟؟؟

بله،  بعد از همه ی آن هایی که ذکر شد،

یک روز از سال ، یک پنجم مازاد را، باید بپردازیم

دیگر چه کلاه شرعیها که سر خودمان نمی گذاریم،

بماند

وخود نیز، از این گروه ودارودسته هستم 

وچه بد حسابگر وبد سپاسگزاری بوده، هستم

وهر زمان می شنوم، حس پرواز در وجودم زنده می شود

از این که این چنین بنده ای دقیق وحسابگرم.

من که از خودم، خجالت می کشم

که در برابر بی نهایت، بی نهایت ها ،

که هر لحظه ،نه هر روز

 از خالق هستی، برمن می رسد،

به سال وبا آن شرط وشروطها،این چنین به حساب وکتاب بیاورم

وخوشحال وخشنود باشم از اینکه به احکام دینیم، عمل کرده

وسری آسوده، بر زمین می گذارم.

خمس ،یک پنجم از مالی است

که در آن هیچگونه بریز وبپاشی 

واسرافی وراحتی وآسایشی 

که برای خود می خواهی

وبه هم نوع خود ، باید چون خود، نگاه کنی، می باشد.

نه خود در طول سال ،در رفاه وآسایش عالی

وبعد از یک سال، مازاد آن چه را که مانده،

چه دست ودل باز .

یقین دارم پروردگار هم، با من وامثال من 

با همین میزان وترازو خواهد پذیرفت،

نه با عشق ودریای عشقش.

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

روزه

چه زیباست، عشق آشنایت

دعوتی بزرگ وغیر قابل وصف به میهمانی حق

به ضیافت وجود یکتای دو عالم.

کاش لایق می شدم فقط آنی، کمتر از آنی 

به چنین میهمانی با شکوه،

وهمان جا، از خود ،بکل فارغ می شدم

ومی ماندم، می ماندم، می ماندم تا ابد

ودیگر از دست این شکم وحاجت هایش، جدا می شدم

و روزه داری را فقط وفقط به او،<شکم> اختصاص نمی دادم

وخود گول نمی زدم.

از بزرگی شنیدم :

ماه رمضان نبود وروزه مستحبی وقرضی هم نبود،

د رمهمی، غرق بودم 

گویا مدتی طولانی،

نه از طلوع وغروب خورشید آسمان

از طلوع نوری در دلم، تا غروب ماندگارش

یعنی پنهانی، راز عشقی ،که تا آن زمان نچشیده بودم ،

مرا ،یعنی کل مرا 

روح وجسم مرا

آن چنان در خود، غرق کرده بود  ،

که نه احساس گرسنگی، تشنگی 

ونه خواب وکسالتی مرا گرفته بود

بعد از این که به خود، آمدم

ودر زمان ومکان، محدود شدم

یکی که شاهد این ماجرا بود، می گفت:

چه شد؟ با من بگو چه شد؟

گفتم: چه می پرسی؟

چه شد؟

با تو از چه بگویم؟

گفت :مدتی طولانی نه خوردی،

نه آشامیدی ،

نه خوابیدی،

نه خسته ودچار سستی وکسالتی شدی؟

گفتم:<نمی دانم. خود، خبر ندارم

فقط فقط ،تنها و تنها چیزی که به یاد دارم،

اینی که هستم ،نبودم

یعنی، هیچ نبودم ودیگر هیچ.>

او، از دنیا رفت

وبعدها شنیدم که عارفی بود 

وبارها وبارها به این چنین میهمانی، دعوت می شد 

وخودش، وصفش نمی دانست،

فقط وفقط از وجود روحانی ومتعالیش

از رفتار وکردار پسندیده وخدائیش

از بی من بودن، بی هیچ بودنش

از روح بزرگ همیشه در حال پروازش

بزرگانی چون خودش، درکی داشتند وفهمی

ومن وامثال من هم ،شکمی را، ساعاتی

وزبان درازی را ،ماهی 

وحس روحانی خود را،با احساسی،درکی داریم وفهمی.

خدایا ،خود، پر پروازی به ما عطا فرما

تا لذتی ببریم

ودر وجودمان، ماندگارش سازیم.

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

نماز

چه نیازمندی، نیازش به این بزرگی

که فقط وفقط دریافته باشد،

به نماز است ولاغیر؟

او دریافته که نماز،

یعنی ستون وپایه دین،

اگر دچار خللی ویا نقصانی شود،

همه ی وجودش در جا فرو خواهد ریخت.

پس باید برای ساختن وجودی محکم واستوار،

نه چون کوه، که در اثر گرما وسرما وزمان 

دچار فرسایش وریزشی میشود،

محکم واستوار ،که لحظه به لحظه، آن به آن 

بر استحکامش افزوده گردد

وماندنی تر ماندنی تر شود.

از چه مصالحی وبا چه علمی می بایست

چنین پایه وزیر بنا وستونی مطمئن ومحکم ساخت؟؟

یقینا از بهترین هایی که الگوهای ما ،

پیامبران ما، امامان ما ،بکار گرفتند وساختند

ولحظه به لحظه، آن به آن، به بقا، نزدیک و نزدیکتر

وتا مهر وامضای پروردگارشان را ،

بر صفحه ی دلشان ،

دلی نورانی، خالی وعاری از هر منیتی،

از هر خودبینی وخودستایی ندیدندبا چشم دل وباور نکردند،

از پر کردن وگره زدن خود، به این امر پروردگارشان،

از این امر ، آنی کمتر از آنی،نایستادند

وجز آن که از لحظه ای، در حال نماز ،با لذتی الهی، سیراب شدند،

حساب وکتابی ودفتر چه ای که خواندم خواندم 

وهیچ نمازی به گردنم نیست ویا نمانده،نبودند.

تو گر از یک رکعت نماز واقعی 

لذتی ماندگار وماندنی برده باشی،

دیگر از این حساب وکتاب،آثاری به جا نخواهی گذاشت.

گویا باور نداری نماز وتمامی اوامر الهی 

از برای ساختن وجودی روحانی والهی است.

نه برای پر کردن دفتر حساب وکتابت.

متاسفم هم از برای خود وهم امثال خود

که خالق عشق وهستی را ، چقدر محدود وچون خود می پنداریم

واینگونه معامله گرانه، حسابرسی می کنیم.

من هم شنیده ام،

ولی هنوز به آن یک رکعت نماز عاشقانه وارتباط نزدیک نرسیده ام،

تا آن دم که خالقم را می خوانم،

نه بازبان سر،

با زبان دل،

با گوش دل هم، جوابش را بشنوم.

در آرزوی چنین نمازی، می سوزم ومی سازم.

ولی هنوزساخته هایم، به آرزویم نرسانده اند مرا

به امید رسیدن انشاءالله

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

دره ای مخوف

جایگاهی در درون ساخته ام

که نگو ونپرس.

در گذرم، در مسیرم، از هیچ چیز نگذشتم

الا سرکی کشیدم

وبه دید خود ،بهره ای بردم

وبه درون خود فرو بردم

با هزار خود ارضاعی وتوجیه،حقیقتش ساختم

وبجا ومفید خواندمش

وبه دنیای بیرون از خود، با هزاران دلقک بازی، تحمیل کردم

گویا مست مست خود بودم

 ویک بار هم نشد از خود بپرسم:

مثلا فلان هنری که کسب کردم ویا می کنم،

چه لزومی داشت ویا دارد ،

که دیگری ودیگران هم، لحظه به لحظه در جریان باشند

وبصورت رایگان از راه دور بیاموزند؟

ویا تبلیغی شود تا آن ها هم ،همان کنند،

که من ،سالیان دراز است از برای پر کردن وقت خود وتنهایی خود ،مشغولم؟

اگر بخواهند، یا می پرسند ویا چیزی که فراوان است در این دنیای فراموشی،

انواع واقسام هنر ها وکلاس ها وسر گرمی ها،

با تبلیغ های بی نهایت وبی شمار.

دنیا که فقط دنیای ظاهر وآشکار نیست

هستند وبودند وخواهند بود گل های مخفی مخفی

که من وشما،

فقط وفقط به ظاهر آنها،

نگاهی سطحی وگذرا ،داشته وداریم

واگرشمه ای از هستی آن ها ،

که از هستی خالق هستی است

ولایق شده اند به این هستی ناب الهی،گفته شود،

اولین کسی وکسانی که درون دره مانند خود را 

که پر از فضولات رسوب شده ومتعفن است،

ولایق خودمان است،به آن ها نسبت می دهیم.

البته آن ها ناراحت نمی شوند.

چون من وامثال مرا،

همان دره ی پر از نجاسات وکثافات می بینند

وبرخوردمان را ،ذره ای از آن اندوخته هایمان،به حسابمان می گذارند

وبه موقع ،یا سکوت خواهند کرد ویا سریع می گذرند،

که بوی تعفن ما، آنی ،کمتر از آنی 

روح لطیف وعزیزشان را آزار ندهد

وهر آنچه را که لایق خودمان بوده،

دوباره به خودمان، با حرکات موزون وزیبای خود ،پس خواهند داد.

چون جز خودمان، مشتری وخواهانی، ندارد ونخواهد داشت.

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

آشیانه عشق

 

بالای تپه ای ،گلی خودرو منزل کرده بود

بارانی تند ،شروع به باریدن کرد

وتا توانست گل خودرو را ،

شست و شست وشست.

بعد از مدتی ،خورشید ،از پشت ابر ها ،نمایان شد

وسلامی آن چنان گرم،بر لبان گل نشاند

که انگار قرن ها بود با هم، آشنا ویکی ویکی بودند.

بوی عطر دل انگیز گل ،به هوا برخاست

وجواب سلام گرم خورشید را بداد

وشکر وسپاسی ،ناز از برای خالق هستی،

که چنین مدبرانه وحکیمانه وبه موقع،

اول غذایش داد،

بعد، طراوت بخشید تمامی وجودش را

وبه موقع، حال واحوالی عاشقانه،

با بوسه ی گرم خورشید 

وپاسخی زیبا از چنین گلی خودرو.

در عجبم،چنین ارتباط گرم ونزدیک وعاشقانه را 

این دنیای سخت وسنگی ونشکن ساخت آدمیان انسان نما،

نه تنها فهم ودرکی ندارند

بلکه مدعیند که رفتار وگفتار وکردار چنین گلی ،

مرض است وکمبود است وعقده روانی.

کاش همه ی روانیها وعقده ای ها ،چون این گل بودند

که نه از گل بودنش خبر دارد ونه از مرضش.

به نظر بزرگان وره یافتگان،

او، آینه ای است که طرف مقابل را، به خودش نشان می دهد

در واقع، هر که، هر چه بخواندش، خود اوست

منتها خود، غافل است واز خود ،خبر ندارد

که دچار چه مرض های مزمن ولاعلاجی است

وتا خود باور نکند وقبول نکند هیچ طبیبی نتواند کمکش  کند.

شور واشتیاق آن لحظه ی دیدار 

که بی پرده ،همدیگر را ،ملاقات کنند وحقیقت را ببینند،

تماشایی است ومحشر است

محشری که به هیچ زبان،

حتی زبان دل هم به وصف در نخواهد آمد.

بیچاره ی بدبخت ،از بس در آینه دنیایی، خود را دیده ودر خود، لولیده

باور کرده که در لباس انسان، می تواندادعای انسان بودن داشته باشد.

زهی خیال باطل وبرداشت های کوته نظری وعقل بکار نگرفته ات

کاش می شد بیدارت کرد 

از این خواب خوش خرگوشی 

تا فرصتی داری

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

رگهای زنده

 

چراغی در حال خاموش شدن ،

از دور سو سو می زد

وخود، از پیمانه اش که در حال سوختن وخالی شدن بود،

خبر نداشت.

بزرگی ،از دور ،متوجه پایان شعله اش شد

آهی از جان برکشید وگفت:

افسوس که خود ،خبر نداری از پایان فرصت هایت

وچون خبر نداری حتی در آخرین لحظات،

مسلما ،در اول ووسط راه وفرصتت هم،

بی توجه وبی اهمیت گذشتی.

خدایا، خداوندا، امان از لحظه آخر فرصت وشروع دنیای دیگر

یعنی برزخ

وبه یکباره ،متوجه آن خبر عظیم شدن ،با تمام وجود

وتنها وتنها بزرگی وهیبت آن لحظه ،با آن خبر عظیم را، تو دانی وبس.

آن لحظه است که کوه سنگی نشکن پر از ادعا ها 

در کمتر از آنی ،رشه رشته خواهد شد

بی هیچ اعتراض وزبان درازی وتوجیه 

ویاری گرفتن وپارتی بازی

بزرگ می گفت:

کاش به آن لحظه آخر، نرسیده،خبر دار شود

واز خدایش، عاجزانه ودرد مندانه بخواهد به عمرش بیفزاید

و  ای جبرانی کند.

پرنده ای، بر شاخه ی درخت پر از شکوفه

گویا می شنید سخنان بزرگ را

چرخی زد وبا نغمه شیرین خود پاسخی داد:

چه دنیای عجیبی 

او که بی خبر بوده وهست وخواهد بود ،

سوزش ونگرانی ودردش اندک است ،

آن هم از برای مایحتاج امورات روز مره اش

وتو که هوشیاری وآگاه وبیدار ،در حد وجود خودت

سوزش ونگرانی ودردت، به مراتب فزونتر از اوست

آن هم نه برای خود واحتیاجات خود

بلکه برای دیگری ودیگران.

هم تو وامثال تو وهم او وامثال او، در این سفر، با هم جمع هستید

وسفری غیر قابل تحمل دارید.

وای به حال روزی که تو وامثال تو بزرگ، در جایگاه خودتان

واو وامثال او ،در جایگاه ساخته خودشان قرار گیرند.

وچه سرد است ودردناک ،جایگاه بی خبران از حقیقت

وچه زیبا وفرح بخش است، دنیای بزرگان 

انشاءالله که شما هم از بزرگان باشید.

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

رازی در گوشی

یادت باشد به کسی که مثل خودت نیست ،

رازی نگویی

چون برداشتی چون تو ندارد

در دنیای پر از توهم وخیالات واهیش،غرقش می کند

وآنچه را که لایق خود می باشد،بلغور کرده 

و به زمین وآسمان می رساند

وتو را از کرده ی خودت ،پشیمان خواهد کرد

مثالی ساده:

با کودک چهار، پنج ساله

از ریاضیات دانشگاهی وفلسفه ومنطق، نباید گفت

گفتنی هستند وآموزنده،ولی نه برای آن کودک ،

که فقط وفقط جسمی ولاکی، بزرگ کرده 

وسن وسالی برای خود ،به رقم کشیده

برگورستان گر گذری کنی

وسنگ قبرها را بخوانی 

متوجه خواهی شد

بی شمارند که خود به این حقیقت رسیده اند

از تاریخ ولادت وتاریخ وفات 

ودر نهایت ،چند سالی که دور خود چرخیده 

ومصرف کننده ای،چون من بی مصرف بوده اند

ودروغی این چنین بزرگ وآشکار 

حتی بر سنگ قبرش، حک شده 

که مرده، خود به این مهم رسیده 

که از هفتاد، هشتاد، نود، پنجاه،

چهل وسی وبیست سال والی آخر گشت وگذارش

کاش نیمروزی، روزی، عمری مفید، سازنده وزنده داشت

وما در پس پرده، عمر او را، نود، هشتاد ،چهل می خوانیم

بی هیچ توجه 

وچه دروغی می گوییم

حتی با شناختی که از او واین همه سال های زیستش داشتیم

واین همان راز در گوشی است که به هر کسی نمی توان گفت

خصوصا به آن هایی که خیلی خیلی از خود، راضی ومتشکرند

وهمیشه همیشه، خود را، سازنده ودلسوز وفعال می دانند

ویقین ندارند از لحظه ای که باور کنند چیزی می دانند،

هنری دارند،

حسناتی دارند،

وبا تلاش خود ،به این ها رسیده اند،

از همان لحظه، مهر نابودی خود را امضاء کرده اند

مواظب باش وبپذیر این راز را

من هم از بزرگی شنیدم وامید وارم بمانم با نتیجه اش

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

شاهدی حقیقی

 

شاهدی حقیقی ،جز رب العالمین چه کسی می تواند باشد

که به حق قضاوت کند، حق گوید؟

وای به حالم که چه قدر اعتماد واطمینان به خود دارم

که هر لحظه وهر آن با مشاهده دنیای اطراف خود،

چه داستان ها ونمایش نامه ها ساختم،

در پس پرده، از برای روز محشرم.

روزی که بیفتد این پرده ها وحجاب ها وقضاوت ها ومشاهدات

و برداشت های خودم را ببینم ،

چه برسرم خواهد آید؟

واگر دنیای اطرافم را، با هزاران رنگ ولعاب

 ودلیل وبرهان های خاص خودم،

سهیم وشریک کرده باشم ،چه؟

باور نداشتم وندارم به حقیقت، 

که آن روز  یقینا خواهد رسید 

وبا چه سرعتی می آید 

ومرا با این چنین بنا ها وبرجهای سر به فلک کشیده ی ساخته هایم خواهد برد

اگر نه به زبان وشعار، به یقین باور داشتم 

امروز ،روز ،برای نجات وتوجیه خودم از حقیقتی که چون روز، روشن است

لااقل دنیای اطرافم را ،مهمان نمی کردم 

برای این که ساعتی ،سالی، عمری ، سر خوش وسر زنده باشم.

وبا اطمینان قلبی وآرامش روحی کاذب خودم،

حقایق را، در پرده توجیه ها وبرداشت های غلط خود نمی کشاندم

مطمئن باش خیلی خیلی زود، پرده برداشته خواهد شد 

پس به باور رسیدی؟

انشاءالله که رسیده باشم

کمکم کن 

یاریم فرما 

وآنی وکمتر از آنی ،نگذار به خود مانم وواگذار شوم که در منجلابم

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

بهاری ماندنی

 

کاش از راه برسد، بهاری ماندنی،خوش

نه بهار فصلی وزهر حالی ،ناخوش

تا بزمی بسازم وعیدش بخوانم

نه، از درون خود بابی بگشایم

باب دل من، بهار جان می طلبد

نی از این زمان واین مکان می طلبد

کاش فقط یک بهاری ببینم

بعد ازآن دگر نمانم ،ببینم

چونان بهاران، بسیار بسیار

دیدم ونماند در عمر مسکینم

تا دگرگون کند وبهاری سازد

هم نوا با حقیقت ،جانی سازد

این قدر بدیدم چنین بهار فصلی 

به عمر کوتهش نماند جز نفسی

بعد، به میوه وبار نشست

دیری نگذشت به ریزش وزار نشست

تا از راه رسید تنهایی وبی کسیش

سوز وسرما ودلواپسیش

آرزویم، امیدم، بهاری باشد

 که هر لحظه وآنش، کیمیائی باشد

نه میوه افتادنی، رفتنی، بار دهد

نه ریزش وانداختنی، باز دهد

نه در محشر زمستان، تنها ماند

جز با رضای حق ، نه رضای دیگر ماند

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

گل واژه های حکمت

 

عارفی، با درختی سخن می گفت

بدبخت بیچاره ای، چون من 

منی که فقط وفقط به حواس پنجگانه ام بندم،

آن هم اگر سالم مانده باشد،

از کنارش گذری داشت.

نگاه فضول وبی عمق وریشه اش را، به عارف دوخت

ولحظه ای بیش نگذشت

خنده ای مسخره ،مسخره تر از خودش 

بر چهره بزک کرده ی دنیائیش،

که همیشه ی همیشه ،در آیینه ی دنیایی،

کج وراستش کرده ومواظب لک ولوک وچین وچروکش بوده،نشاند

که الحق این چنین خنده ،

که برداشت غلط وکودکانه وابلهانه اش بود،

برازنده چنین صورتی هم بود

وبعد از خنده ی مضحکش 

نوبت رسید به زبان دراز وبی حدو مرزش

و او را، دیوانه خواند

وزمزمه کرد :

آدم نیست که تو، با درخت سخن می گویی؟

نزدیک شد تا بشنود با گوش سرش که چه می گوید

از حکمت وغنچه های ماندنی حقیقتش،

فقط صوتی شنید وبا ادعای همیشگی خود ،

آشی ساخت ،بنا بر ذائقه ی خودش

وبی هیچ تاملی وتفکری،

آنچه را که درون خودش بود ،

به عارف، نسبت داد

وغذایی برای شب نشینی هایش در میان امثال خودش.

از عارف بگویم کوچک ترین حرکتی ،که بازدارنده باشد

از راز حکمت وگل واژه هایش،

در او حاصل نشد،

که او غرق بود ونیست وفانی در حقیقتی

که من وتو ندانیم رازش .

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

عشق

عشق طلب کن،که آموختنی ،نشاید

گر تا به حال ز دست اینی وآنی، خطی برگرفتی،نشاید

گر در انبوه کتب های اولین وآخرینی

خود،غرق کنی ،باز هم عشق، نشاید

عشق، خواندنی ونوشتنی وکپی برداشتنی نیست

لای روبی درون ،بابش بگشاید

تو گر در اندیشه ی آنی ،که بمانی به لاکت

اصراری نباشد تا بشکنی لاکت

از دیر زمانیست شنیدم وهست، باور

با مدعیان، زعشق نگویید ،که نشاید

بگذارید بمیرد در پوست وحجابش

اسرار عشق بی سد وبی حجاب است 

از باور دریا، تصویری وموجی

در راه پر ادعایش، نیست اوجی

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

ترس از خود

همیشه ی همیشه،ترسی غیر قابل وصف، در وجودم

وجود اندک بین وحقیرم

با دیدی بسته ومحدود

محدودتر از آنچه که نتوان باور کرد

همراه همراه همیشگی ام بوده وهست وخواهدبود

که نکند خدای ناکرده ،خدای ناکرده

ذره ای ،در کمتر از آنی 

به خود گیرم، نتیجه ی از جنگی برعلیه خود

برعلیه ارزش های خود،

که جز لطف وعنایت وبزرگی حق تعالی،

از برای بازگشتی نبوده ،از خود ببینم،در خود بیابم

که در آن لحظه،با همان ذره ،

شروع نابودی دوباره ام خواهد بود، یقینا.

بارها وبارها از خود پرسیده ومی پرسم:

برای چه نعمتی این چنین نرم وپاک وسفید را  {کاغذ}

با گذشته ای شوم وسیاه

وحالی، در تلاطم بودن ونبودن

وآینده وفردایی که فقط وفقط پروردگار می داند و می داند،

سیاه وخط خطی میکنم

وهزاران هزار صفحه ی سیاه وجودم را،پاره

وبه زباله دان تاریخ می سپارم؟

گویا نامه ی اعمالم را،

آن هم با قضاوت پست وخود خواهانه ی خود،

روی این چنین صفحاتی نرم ولطیف می کشم

وپاره پاره می کنم.

بارها وبارها از خود پرسیده ام:

چرا با خود زمزمه نمی کنی 

وچنین نعمتی را از بین می بری؟؟

زمزمه هم دارم ولی وقتی خودم را ،

وجود نا چیزم خودم را ،

پستی خودم را ،

به تصویر می کشم،

بیشتر باورشان دارم،

واز خود، شرمگین وخجالت می کشم.

شاید یکی دو خط

نمی دانم

شاید یکی دو صفحه

ویا یکی دو روز از عمر تباهم بماند بعد از خودم

وآیا به دست چه کسی خواهد افتاد

وچه نتیجه ای از برای بازمانده ای خواهد داشت؟

خدایا ،بارالها

اگر خدای ناکرده اثری نامطلوب خواهد گذاشت،

تو راضی نشو که بعد از خودم بماند

حتی نقطه ای 

یا نکته ای از آن

آن هم به شرط معرفی این حقیر  واسیر وبرده ی جسمی وهوای نفسی، چون من.

تا به حال که هر چه بوده، از بین بردم

وجز چند صفحه

که حال وروز خودم بوده وهست 

وباورش دارم ،نمانده.

هر بار خواستم از بین ببرم

حسی عجیب ،حاکم شد

ونشد

ولی تنها وتنها آرزویم این بوده وهست وخواهد بود

که اگر رضای توست،ماندن حتی کلمه ای با اثر آنی وزود گذرش

بعد از مردنم به دست باز مانده ام برسد انشاءالله.

.

.

.

.

<<<درد دلی از باز مانده>>>

 

با سلام وخسته نباشید

چند جمله ای از درد ناگفتنی خودم می نویسم

که سالیان دراز ،از برای کسب علم، به خارج از کشور رفته بودم

وغافل غافل از این که

عزیزم را 

پدرم را 

در انتظاری سخت وجانکاه گذاشته بودم

و درست بعد از فوتش ودیدن جسد بی جانش ،باز گشتم

وبعد از مدتی طولانی 

که تنها باز مانده اش هم بودم وهستم

وای کاش نبودم

لااقل خواهری ،برادری،داشتم ومرا زودتر به بازگشت،

نه بازگشتی این چنین درد آور،دعوت می کرد.

ولی متاسفانه نشد

وحال، من ماندم با این دست نوشته ها

که گویا می خواسته به دست این حقیر بیفتد

وبگوید که من در نبودت،تنها نبودم،

با خدای خود بودم

وتو هم، که تنها فرزند من می باشی،

بعد از من ،با خدا باش وهرگز احساس تنهایی به خود راه مده.

و تنها مسکن درد وسوزشم  وتنها خوشحالیم این است که

همه وجودش را، وابسته به من نکرده بود

ویقینا با سوز وگداز از رب العالمین خواسته بود

تا دوریم را برایش، آسان

وتنهائیش را ،در زمزمه ی عاشقانه پروردگارش پر کند.

حال از شما خواننده محترم در خواست می کنم

برای شادی روحش

که مصادف است با 28 صفر

روحش را شاد کنید با ذکر صلواتی بر محمد وآل محمد

وانشاءالله که راضی باشد روحش

ورضا باشد پروردگارش

که به تشخیص این حقیر،

با دادن نوشته هایی به نزدیکان وآشنایانش،

که شناختی از او داشته

وباور این که از طریق همین نزدیکان،

به طالبانی داده شده

وبا تشویق دوستان

اقدام به باز کردن سایتی نمودم.

امیدوارم قابل استفاده بوده باشد

وروح آن عزیز، از من شاد باشد.

انشاءالله

 

به شرط حیات  ادامه مطالب ارسال خواهد شد 

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

پایان راه

پایان راهی، که همه اش،گر تجربه باشد

تجربه هایی تلخ ومسدود

تلخ ومسدود به این معناکه

سازندگی، بعد از تجربه ای تلخ نباشد

جز مسدود کردن راه،چیز دیگری وپیامدی نخواهد داشت.

ما به دنیا نیامدیم که فقط تجربه کنیم وبه کار نگیریم؟؟

بلکه از تجربه های دیگران هم،

می بایست درس بگیریم وبه کار بندیم

مگر عمر ما، چه قدر می تواند طولانی باشد؟

صد سال،صدوبیست سال

بیشتر که نیست

تازه عمر مفید،عمری که بتوان از آن بهره وافر برد

عمری، چون قدرت ونشاط جوانی

نه پیری وسالخوردگی،

زمانی که قدرت داری وبانشاطی، 

واز سلامت جسم وجان،بهره مندی

باید زیر سازیها وستون ها وبناهای محکم واستوار را بسازی

ودر پیری وسالخوردگی

زینت بخش آن ساخته ها باشی

چون گوهری گران بها

خورشید وروشنائیش باشی.

در پیری وسالخوردگی،

زیر سازی وپایه ریزی وستون سازی وبنا سازی، 

یا نشدنی است ویا اگر هم باشد، 

به سختی وکندی ،صورت خواهد گرفت

ودر پایان، بعد از این همه تلاش

چراغی وخورشیدی وگوهری گران بها 

برای زینت بخشیدنش، نداری،نخواهی داشت.

هر عملی وهر سازندگی،

زمان ووقت معینی ،خواهد داشت

تا به ثمره عالی وماندگارش برسی

والا جوانی را ،به اتلاف عمر ووقت خود 

ومیانسالی را ،دنباله جوانی،ولی کمتر

وپیری را به افسوس وندامت وپشیمانی

آن هم اگر انشاءالله به این مهم برسی

وباور کنی که با خود وبا عمر گران بهای خود ،چه کرده ای

ودر این حال وهوای پر از غم وندامت از دست دادن

واز دست رفتن چنین گوهر گرانبهایی،

سازندگی واحیایش.

مشخص است با عشق ولذت نیست

با دقت ونشاط نیست

فرصتی کوتاه، با هزاران تجربه تلخ

وجسم وجانی ،فرسوده ومریض احوال وبی رمق

مجبوری از دیگری ویا دیگران هم

یاری بطلبی وکمک گیری.

یقین داشته باش کاری را ،عملی را که خود، در قید حیاتت انجام دهی

به مراتب از کارهای دیگری ودیگران

برای تو ،مفید تر وپر ثمر تر است

این که گفته شد :حیات ،یعنی نه برای مردنت،

خیر

حال هم با این همه فرسودگی وغم وغصه از دست دادن گوهر گرانبهایت،

چون مرده ای بیش نخواهی بود

باید تنها وتنها از خدا یاری بطلبی

واز او بخواهی عاجزانه

ره صد ساله نرفته را ،

یک شبه برایت هموار سازد.انشاءالله

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

خیالات باطل

تا به حال از خود پرسیده ای

روح وجانت را، در گرو چه مهمی نگه داشته ای؟

که از آن، نسیمی از کوی حق ،بر نمی آید؟

تحولی و دگر گونی ،حاصل نمی شود؟

تا برسی به تحولی عظیم،

برگشتی عظیم،

از این چنین بودن، زیستن؟

از اتو بانی که برای خود ساخته ای،خسته نشدی ؟

کمی هم، پیچ وخم،فراز ونشیب،لازم است،

تا چرتت را پاره کند

می دانم از خواندن،که چه عرض کنم،

خود، نیستی که می خوانی

اگر خودت بودی،یعنی فکر واندیشه ای عالی ،

بی هیچ منیتی،

بی هیچ هرج ومرج روحی،

بی هیچ قیل وقال ساخته های خود، 

واطمینانی هر چند کوچک وکم، از بازتاب ونتیجه ای خوش،

از گذرای عمر خود،

وقانع بودن وقانع شدن، به چنین زیستی

شاید باور نکنی ودلخور شوی ،از این نوشته ها،

عیبی ندارد دلخوری تو .

آخر تا کی در لاک خود باوری خود ،ماندن 

وبه کمی سعی وتلاش،اکتفا کردن

وموجی آنچنان نشدن،

تا بپوشاند حساب وکتاب اعمال نیکت را

واز تو و من ،جز قصور وکوتاهی نماندن،

که یقینا هم ،همین میباشد.. چرا ؟

چون در برابر این همه نعمت وعشق ومحبت وگذشت

وپرده پوشی از خالق یکتا

که مدام وبی وقفه به ما رسیده ومیرسد،

چه عمل نیکی،چه اعمالی می تواند

با حساب وکتاب هایی که برای خود،ساخته و پرداخته کرده ایم،

در برابر آن همه خوبی ونیکی وعشق وایثار ،

بایستد ومنی بگویدو حساب وکتابش؟؟

خوب می دانم جوابی داری

وآن هم این است که پروردگار مهربان ،از ما به حد وسعمان ،خواسته.

درست، ولی وقتی راه هموار است

و تمامی کائنات،دعوت به کمالی، بیشتر واعمالی، شایسته تر 

که نباید این لحظه ات، با لحظه ای که از برت گذشت،یکی باشد

حتی در عبادت وتمامی اعمال وفراز هایت

از درخت میوه ای، که به بار نشسته ،

هر سال که میگذرد،توقع بار بیشتری وثمره بیشتری داری

چطور از خودت،که اشرف مخلوقات هستی،لااقل چنین توقعی نداری؟

آن که شنیده ای ، هر که را به وسعش

معنایش، جز این است ،

که وسع تو که اشرف مخلوقاتی،

نباید به حد زیر دست خودت باشد

دلخور مباش

برخیز

و دریایی شو ودریا باش

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

بهتر دیدن

پرده ای از دیدگانت، برگیر

تا واقعیت ها را ،بهتر ببینی ودرک کنی

نه

تا حقیقت را آن گونه که هست،ببینی ودرک کنی

من وامثال من وتو 

هزاران هزار حجاب ،بر دیدگانمان افتاده 

که راهی ، دراز وسعی و کوششی ، بی دریغ 

وباور های پرده ها وحجاب هایمان،

که تا باور نکنیم هست 

و هر روز و هر روز ،پرده ای وحجابی به آن می افزاییم،

محال است بتوانیم حرکتی ،تکانی بخوریم

خوب هر کسی، باوری از اعمال خود و از زیست خود دارد 

چه از گذشته اش ،چه حال ومعجونی از این ها ،برای فردایش

آن که دیدگانش،بی پرده وحجاب است

به واقع،

حقیقت را می بیند،از دید حق

وهر کجا وهر زمان که قرار می گیرد 

دیدنی هایی که باید ببیند ودیدنی هایی را که، آن لحظه نباید ببیند،نخواهد دید

هر چند زیبا وکمال باشد،

سنجیده عمل می کند وبه حق عمل می کند

نه تنها خود را ودنیای کوچک خود را 

بلکه همه وهمه را 

نه در عصرو زمانی که زندگی می کند

خیر

تمامی دوران را ،از آدم تا خاتم 

وبعد از آن، تا پایان لحظه  زیست خاکیش

وبعد از آن هم ،بازتر وواضح تر و روشن نر 

اگر خواسته باشد که ببیند ،بعد از خود را، در عالم خاکی

هرگز وهرگز از دیدنی، غافل نمی شود

دیده ها وشنیده ها یش را، با کلام حق می سنجد 

واز خود، قضا وتی،ندارد ونخواهد داشت

از خود بپرس چرا بعد از خواندن ،

که باز هم مطمئن نیستم ،سواد وفهم خواندن این مطالب را،

نه از نظر کلمات ومعنایش

خیر

از این نظر که، سواد ومدرک خود را ،همیشه همیشه، در بغلت

باز هم خیر،

جلوی دیدگانت،

که عظیم ترین وسیاه ترین پرده وحجاب توست ،

از برای دیدن حق وقضاوتت، به حق

که نمی گذارد که تو ،لحظه ای وآنی ،با روح در بند خود ،

خلوتی داشته باشی

وافکار وباورهای خود را ،میدان دار نکنی،

درست ببینی ودرست قضاوت کنی،

حتی، برزبان نرانی وگذرا، از فکرت بگذرد 

بترس از این فکر

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

گل خندان

 

جوانه ای که هنوز خود هم ،از خود خبر نداشت

عالمی از کنارش گذشت

و در گوشی نسیمی از شکفتن و عزیز شدن را به او داد

او تا خواست سری بچرخاند و رویش ببیند،او رفته بود

رویایی شیرین در درونش حاکم شد

ولی به یقین نرسیده بود

مدتی گذشت

در سحرگاهی ناگهان به خود گفت

کاش یکبار دیگر او بیاید

و در گوشم زمزمه ای شیرین و حیات بخش داشته باشد

در این آرزو و امید بود

که ناگهان هیاهوی عجیبی، او را متوجه خود ساخت

و از آرزو و امیدش دور کرد و مدتی فراموش کرد

بعد از یافتن و فهم هیاهو، به خود آمد

و حال و هوای بدی داشت

انگار شیرینی که تا قبل از آن هیاهو

و سرگرم شدن به آن را داشت

از بین رفته بود

به خود آمد و گفت :

ای وای برمن

چه شده که اینقدر درهم و برهمم ؟

صدایی از درون شنید که کجایی ؟

پس چرا نمی شنوی اینهمه فریادهایم را ؟

پرسیدم چه فریادی ؟

تو اویت را خواند ی و او بود

نرفته بود که بازگردد

تو به شیرینی آن نسیم ماندی و طلب دیگری نکردی

و بعد از مدتی خواستی

و او بود و شنید و پیامش داد

تو کجا بودی ؟

یکمرتبه به یاد آورد که هیاهویی او را به خود مشغول داشته

و جز حال و هوای بدی از آن

و پشیمانی از آن سرگرمی عایدش نشده

اشکی داغ و سوزان چهره غبار گرفته اش را شست و جلا بخشید

گویا این اشک داغ و روان

از درون شستشو داده بود

و ماموریت آخرش غبار چهره اش بود

و پایانی خوش برایش به ارمغان آورد

این بار به جای آن نسیم و زمزمه اش

اشکی از زلال حقبقت مهمانش شده بود

و رشدش میداد و هوشیاری که قانع نباش

چون تو نیاز مبرمی داری برای لحظه به لحظه

آن به آن رشد و شکوفائیت

و الا در میانه راه می مانی ، می پوسی

پس برای یقین رویای حقیقی شیرینت

و ظهور و حضور شکوفائیت

همواره کوشا باش و در تلاش

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

گزافه گویی

 

در جنگل انبوه اندیشه های کودکانه ام ،غرقم، غرق

خدایا بارالها

هر چه گشتم ، بیش گشتم

نیافتم نجات دهنده ای

که مرا از این ورطه هولناک نجات بخشد

هر کسی به میزان فهم و درکش

فرصتی میداد و میدانی

تا خود ، اندکی خالی کنم

شاید کمکی کرده باشد

ولی تنها و تنها تو بودی ، هستی و خواهی بود

منجی و نجات دهنده ای برای چون من و ما و آنها

هر کلامی ، هر پیامی ، هر نگاهی

هر حرکتی و درکی از هر گذری داشتم

با صبر و حوصله ، یکی یکی

ارزش را، از غیر ارزش

هست را، از نیستش

بود را، از نبودش

حق را، از باطلش

نور را، از تاریکیش جدا کردی

و با شیرینی هر چه بیشتر از درونم جوشاندی

و توان و فهم و درکم را ،فزونی بخشیدی

و حق انتخاب را، به خودم واگذاردی

در آن لحظه و لحظات حیات بخش و شیرین

جایی برای انتخاب نمی ماند

چرا ؟

چون تشنه ای بودم

 و بس که گشته بودم و خشکسالی پس از خشکسالی

دیگر نتیجه تلاشم نبود

حال به سرچشمه ، خیر

به عمق چشمه معرفت و نور و علم و فهم و درک ،مهمانم کرده بودی

مثال تشنه لبی که در بیابانی بی آب و علف گم شده

بی هیچ توشه راهی

و آخرین لحظات عمرش را با عطشی جانسوز می گذراند

حال به چشمه ای خروشان و زلال و شیرین می رسد

دیگر انتخاب، جایگاهی برایش نخواهد بود

بی درنگ

بی هیچ چون و چرایی

که چرا حالا پیدایت کردم ؟

چرا زودتر نرسیدم ؟

و چرا حالا اینقدر خروشان و شیرین؟

همه اینها در آن لحظه با شکوه رسیدن ها

یاوه گویی بیش نیست و نخواهد بود

باید همه وجودت را نه تنها سیراب کنی

بلکه اینقدر با جوشش بجوشی

تا از تو جز آن جوشش و عمق پرمعنایش نماند

و الا گر عطشی بنشانی و بگذری و قانع شوی ،باختی

باختی جبران ناپذیر

هوشیار باش و جستجوگر

می رسی

اما رسیدی ،قانع مباش

بمان

ماندنی همیشگی و پرتلاش

تا او شوی

انشاء الله 

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

عشق ناکام

 

از فردا می بایست به دنبال عشقی پایدار و رسیدنی ،حتمی باشم 

در گوشم مدام این زمزمه بود

مورچه ای از کنارم می گذشت

دانه ای بزرگتر از جثه خودش، در دهانش و می کشید و می کشید

تا به منزل مقصودش برساند

نیازی به پیامش نبود

پیامش را داد

همان دانه ای که با خود داشت به من فهماند

بس است دیگر

اینقدر فردا فردا نکن

از همین حالا تکان بخور

از خود ساکن و سنگین و لاابالیت، قدمی بیرون شو

به من فهماند

که تو، زیر خروارها خواسته های کوچک و فانی و گذرا

که کثیری را، از ازل تا حال و تا فرداها، به خود مشغول ساخته

و له کرده ، افتاده و له شده ای

تو اشرف مخلوقاتی و می بایست هدفت و بودنت و هستیت

در خور شأن و مقامت باشد

نه کمتر

از تو می پرسم ؟

با وجودی له شده و دفن شده از اینکه همیشه ی همیشه

نگاهم فراتر از هدف دیگران ، بهره های دیگرانی که

خوش بودند و هستند و خواهند بود به ارزش و پاداش و مقام

و رسیدن ها و لذات فانی دو روزه

چگونه می توانم نگاهی عمیق تر ، ریشه دار تر ، ماندنی تر و بقا

به خود و خواسته های خود ، نیازهای خود داشته باشم

الا سریع آن نگاه سطحی و پوشالی را

که با هزاران خون دل خوردن و سعی و تلاش

تا برسم یا نرسم به هدفی که نهایتش

دو روز بیشتر دوامش ، بقایش ، ارزشش

نیست و نبوده ونخواهد بود ، داشته باشم

اول دوری زدم به درون خود

دیدم روحی خسته و درمانده، از همراهی چون من

جانی مسموم و درهم ،از همنشینی چون من

و تن و جسمی داغون، از افکاری چون من

ولی می بایست تغییری حاصل شود

تحولی ایجاد شود

دگرگونی صورت پذیرد

نه از فردا ،

که نخواهد آمد

فردا هم چون امروز

همین فرداها

مرا به دام تنبلی و سستی و کاهلی امروز وامیداشت

و کم کم حذف و نیستم می نمود

فردای من، همین حال

همین امروز من بود

از کجا می توانستم اطمینان داشته باشم و یقین

که فردا هم فرصتی است تا در روی زمین و ضمیر وجودم

دانه هستیم را که قرن ها در انبار، پنهان بود، بیابم

و اگز انشاء الله سالم مانده باشد بکارم

و یکی را، صد و صد را، هزار

و مدد و یاری حق تبارک و تعالی را عاجزانه و دردمندانه طلب کنم

که ره صد ساله ای را که هی امروز و فردا کردم

و کشتم و از بین بردم

احیا و چاره ساز گردد

و از تو، حرکت می بایست و از پروردگار ،احیا و برکت

یقین داشته باش به چهار فصل نیاز نیست

تا از یکی ،صد و از صد، هزار برگیری

با بهاری، آنچنان متحول و دگرگون خواهی شد

که در زمستانش هم، همچنان با سرعتی غیرقابل وصف

بهره ات ، جوششت و پروازت را

 به بالاترین مرتبه و درجه خواهی یافت

پس بلند شو و از این من سست عنصر و کاهل و زبون

تا می توانی فاصله بگیر

نگو نمی شود و همه این حرف ها به زبان آسان است

خیلی ها چون من و ما بودند و با یک جرقه و یک حرکت بجا

از جای خود کنده شده و به طوفانی آنچنانی، تبدیل شده

و به کلی دگرگون شده اند

و از دنیای مردگان به سرای زنده و باقی وصل شده اند

تو هم می توانی

پس باش  

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

پرواز حق

پری ساختی خستگی ناپذیر ، مشتاق ، عاشق

پری ساختی در تلاش و جوش و خروش

پری ساختی در سیر الی الله ، به سوی نور وافعی

از پرهایی که عنایت کردی

هر چه گشتم هیچ نیافتم

جز پرهای خیالی و واهی

که جز در آسمان خیال خودم بالاتر نرفت و نمی رود

به همین دلیل هم سخنان و پیام ها

و رسیدن های پروازهای حقیقی و نور را باور نمی کنم

و آسمان و بلندای پروازشان را جز خیالی دست نیافتنی بیش نمی دانم

باید با پرهای الهی

به پرواز آسمان های بیکران سفر کرد

و باور کرد که می شود

و شده و بودند و هستند و خواهند بود در هر عصر و زمان

که چنین پروازهایی را داشته و دارند و خواهند داشت

من و امثال من هم تا توانستیم

در عالم خیال کودکانه سیر کردیم

و پرورش یافتیم و محرومیت پشت محرومیت

و حسرت از پی حسرتی دگر ساخته ایم

و هست و باقی است این عذاب جانکاه

مگر اینکه تشنه بازگشت شویم

و از رب العالمین کمک و یاری بگیریم

تا بازگرداند و بسازد و احیا کند

پرهای واقعی پروازمان را

تا ما هم از حرکتی

پروازی برون مرزی را تجربه کرده

و از هوای لطیف و روح پرور حیات بخشش

نفسی را تازه و زنده گردانیم

انشاء الله

خواستن و عطش رسیدن از تو

و یاری و مدد از رب العالمین

پیش به سوی نور واقعی ، حق واقعی ، حال و هوای واقعی

و پشت به هر چه خیال و رویای جاهلانه و کودکانه و کور کورانه است

پیش یه سوی عشق ، محبت و دوستی با خود ، خدای خود و عالم هستی

و پشت به نفرت ، جدایی ، نفاق و خودپرستی و بت پرستی     

انشاء الله

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

حسرت

حسرت ،کلمه یا واژه ای نیست که به دنبال معنایش بگردیم

واز معنایش ،درسی ،تجربه ای ویا حال وهوایی پیدا کنیم

حسرت،نتیجه رفتار وحرکت های ما

در لحظه لحظه هایمان

که اگر نو به نو ،در جایگاه خودش نباشیم،غافل شویم

یا خدای نا کرده باشیم،عقب بمانیم

در جا بزنیم

دور شویم

فاصله بگیریم

دردی سراسر وجودمان را ،در بر می گیرد

که وصفش نه به نوشتن ،میسر ،نه به گفتن

ولی عموم ماها،لااقل لحظاتی،ساعاتی،روزی،ماهی،

ویا حتی سالی وعمری را ،مبتلایش بودیم ،هستیم

ویا خدای نا کرده خواهیم بود

پس نیاز به توصیفش هم در صورت امکان نیست

چون چشیده ایم وباورش داریم

پس معنا وبود واصلش را بارها وبارها ،یافته وتجربه کرده ایم

وخوب می دانیم چرا وبه چه علت

ولی این مهم را بدان

این جا ،در حال حاضر ،گر دچارش هستی

فرصت جبران داری وخلاصی از این درد بی درمان

که فقط وفقط درمانش،

پیش خود تو وبه دست خود تو ویاری حق تعالی است

مهم حسرتی است که بعداز خروج از رحم دنیا ،گریبان را بگیرد

که نه فرصت جبران داریم ونه خلاصی از آن وتحمل ابدیت آن

این جا ودر حال حاضر،با این همه سر گرمی های روز وشب

وعمری کوتاه هفتاد ،هشتاد ،نود سال

قابل تحمل نیست

چه رسد ابدی را ،بی هیچ پناهی ویاوری

تنهای تنها

در ظلمت کردار خود

واقعا غیر قابل وصف وغیر قابل تحمل است

حتی فکر کردن واندیشیدن به این مهم

وحشتناک و مخوف است

اگر ،اگر جدی بگیریم والفاظی بیش ندانیم

وفرار از واقعیت ها را ،راه گشا وچاره دردمان نپنداریم

در هر آن وهر لحظه ،در حال رفتنیم،

چه بخواهیم،چه نخواهیم

چه باور کنیم،چه نکنیم

چه بپذیریم،چه نپذیریم

زمان ،ماموریت خودش را ،به کمال انجام می دهد

تو هم ،هوشیار باش

وبه کمال،همسفر لحظه هایت باش

وبه رضای حق ،بدرقه اش کن

انشاءالله

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

شکوه دل

دل بیمارم،شکایت ها دارد

ومن بی حوصله

با هزاران هزار گرفتاری ودردسر

چه خوب ،خود،جواب خود را می دهی

از خود بپرس ،هزاران هزار گرفتاری ودردسر ،از کجا آمده؟

وچرا تو  وچرا تورا ،میزبان شده؟

-ای بابا ،من چی میگم،تو چی میگی؟

-من میگم ،دل بیمارم

آخه از دل بیمار ،جز نق زدن وشکایت کردن وآه وناله چه انتظار دیگری میتوان داشت؟

وتو میگویی:جوابش،خود منم وهزاران هزار گرفتاری ودردسرم؟

با کمی تامل ...

  تا آخرین نق زدن هایش تمام شود

نه نق زدن های دل بیمار،نق زدن های او

که به غلط می پندارد که نق زدن ها از اوست ،از دل بیمار اوست

خدایا ،خداوندا ،چه می شود که همه چیز ،وارونه می شود؟

وارونه جلوه می کند؟

حق،باطل میشود 

باطل ،حق می شود

نور،ظلمت می شود 

ظلمت،نور 

عشق،نفرت می شود

ونفرت ،عشق

محبت ودوستی، همراهی وهمدلی

جدایی،فاصله،سردی می شود؟

از این جا که خود،سخن خود را نمی شنویم

خود ،درد خود را نمی فهمیم و درک نمی کنیم

نق زدن ها وشکایت های خود را ،به دیگری نسبت می دهیم

تو اگر گرفتاری ها ومشکلاتت را به زبان نمی آوری

دلیل نبودنشان نیست

همین قیافه عبوس ودر هم تو 

گویای همین حقیقت است 

ودل تو ،تحمل این حال وهوای تو را ندارد

زبانت می شود

وناله سر می دهد

وتو این قدر از خود،دور وفاصله گرفتی

این قدر از خود بیگانه وغریبه شده ای

که دل خود را ، جدای از خود

ناله او را ،غیر از ناله خود می پنداری 

در این حال وهواست که همه چیز 

چه در درون ،چه در دنیای بیرون خود 

وارونه وجا به جا می شود

از همین حالا تصمیم بگیر  

وساعتی ،نه بیش،خوب فکر کن

و به دنبال خودت ،به عیادت دل بیمارت برو

وحال واحوالی بپرس

تا باور کنی که همه گرفتاری ها و دردسر هایت

از خود ورشد بی حد ومرزش

به دست خود 

ورهایی از این مشکل و مشکلاتت

باز به دست خود وبه سعی وتلاش خود 

تا هر آنچه تا به حال وارونه وجا به جا شده

سر جای خود قرارگیرند

ودنیا را آنگونه که هست،ببینی وباور کنی

وخود را ،بهترین مخلوق این دنیای بی عیب ونقص بدانی

انشا ءالله 

 

 

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

صعودی به بی نهایت

 

خدا را شاکرم ،نه شکری زبانی

خود ،آگاه وداناست به هر نهان وهر درونی

که از درون ،با تمامی اشتیاق وذوق وشوقی

که آن هم او عنایت فرموده ولایقش نبودم،به بزرگی خود عطا فرموده

زنده است وزنده میکند تمامی تار وپودم را

ولذتی آنچنان وغیر قابل وصف

سراسر وجودم را مهمان می کند

ومعنای شکر واقعی را واثرات غیر قابل وصفش را 

تا ابد بر جای میگذارد

که همه از اوست 

به سائلی ونیازمندی وفقیری 

که به باور رسیده ،جز او ،که رب وپرورش دهنده اش بوده وهست وخواهد بود

داده ومیدهد

وانشاءالله تا ابد همچنان که ماهی، به آب

وهمه موجودات، به هوا نیاز مندند برای زنده ماندن

باز هم خیر

چون ماهی تا از آب بیرون نماند ،

به ارزش آبی که مایه حیات اوست ،پی نمی برد

وما انسان ها ، به هوا

که گر تحت شرایط خاص،یک دقیقه، هوا به ما نرسد

به چه وضعیتی دچار خواهیم شد

واین جاست که می فهمیم طی سالها،

این مایه حیات با ما

نزدیکترین به ما بوده

ولی ما چه بی توجه وچه کم می پنداشتیم

وفقدانش را، در لحظاتی ودقیقه ای چگونه یافتیم

ولی باز هم این مثال ها ،خیلی کوچک وابتدایی 

در برابر روحی ،که تنها وتنها شایستگی وبایستگیش

پرواز و صعود ملکوتی آن به آن اوست

ووصال او وبه باور ومشاهده جایگاه او

وچشیدن لحظه به لحظه ،آن به آن معنا ودرک  فتبارک الله احسن الخالقین

وبعد، چنین روحی با چنین ویژگی هایی

با چنین خواسته های خاص خود

در بند وغل وزنجیر خواسته های پوچ وزود گذر در آمده باشد

در زندان های مخوف جاهلی ونادانی

بی هیچ ملاقاتی، از جنس خودش ،نور

عمری را ،بی حرکت،بی پرواز

به اسارت ما وحوائجات روز مره ما در آمده باشد

چه دردناک ، قالبی ووسیله ای ،ابتدایی 

که حتی حاضر نیست با کمی فکر کردن ،اندیشیدن

ناله ای از فریاد های خفته در درون خود را 

سوزی ،گدازی از شعله های درون خود را 

بشنود ،حس کند،باور کند

از چنین روح دربندی،چه پروازی می توان انتظار داشت

ولی تو که سعی داری وداشتی تا هر چه زودتر وزودتر

وبیشتر وبیشتر ،حجاب ها را پاره کنی 

وهر لحظه،شفاف و شفاف تر 

مهمان عزیزت را 

که همان روحت می باشد

آزادتر وهمراه تر باشی 

تا آخرین لحظه 

وآخرین نفس 

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

متهم کیست؟

متهم کیست تا جوابی از برای قربانی باشد

جز خودم

آن خودی که در پس پرده بدید حق را

حق خود،حق دیگری وخلق را

بر زبان راند وفریادی کشید از جان

من که بودم ؟  چه کردم بر خود ،برخلق وبر دنیای خود؟

در پی یافتن خود بود 

موشی موذی ومکار شنید و  از کاه ،کوهی ساخت

وزیر آن کوه ناحق

آن کوه باطل

آن کوهی که فقط وفقط برداشت کثیفش بود

آن جستجو گر را ، آن که به دنبال گمشده اش می گشت ،دفن کرد

بی آن که بپرسد ویا مهلتی دهد تا از خود دفاعی کند

آن موش موذی ومکار ،حقایقی را شنید از آن در راه مانده

وباور داشت هر آن چه را می شنود 

حقیقت است 

حقیقتی که سالیان دراز ازآن می گریخت

وجامه ریا ونمایشگرش را ،سپر آن همه بلای خانمانسوز،کرده بود

وبه دید کمرنگ وپست خود،موقعیتی ساخته بود

ونمی دانست که خدا ، فرصتی ومهلتی به او داده

تا آن چه در توان حیله گری ومکاریش دارد ،به کار گیرد

وبعد تحویل بگیردآن چه را که ساخته

جز از برای خودش  نبوده ونیست ونخواهد بود

روزی پرده خواهد افتاد وحقیقت ،روشن خواهد شد

وآن زمان ، گر استاد مکاری وموذی گری بودی

ترفندی به کار گیر وخود را از هلاکت ابدی ،نجات بخش

نمایی ، از دست پخت خودت را

به اینی وآنی ،نسبت می دهی ومدام فرار می کنی

تا نکند به هم بریزی وسکته کنی وکج وکوله شوی

یقین بدان بلایی بر سرت نازل شده که تا ابد

لحظه ای ،دمی،آنی،آسایش و آرامش به خود نبینی

این جا ، دیگری ودیگران را ، در غم ورنجت سهیم میکنی

وبه میدان می آوری

طولی نخواهد کشید،یکه وتنها،بی هیچ یار ویاوری 

زیر ساخته های مکارانه خود،دفن خواهی شد

به امید آن روز که زمین وآسمان وما بینش

از شر مکاری چون تو خلاص شوند 

انشا ءالله

 

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

خاکستری نرم ولطیف

خاکستری نرم ولطیف

بر آتشی سوزان وماندنی

نه چون آتش دنیا

که رو به سردی وسردی وخاموشی

و بالا خره خاکستری این چنین

خاکستری ،که عمری را ،پرده پوش چنین آتشی

که لحظه به لحظه ،آن به آن

شعله ورتر ،سوزان تر ،بود ومیشد

وحرکتی باعث شد

تا این خاکستر تکا نی بخورد

وکمی جمع شود ودریچه ای باز کند

تا شعله ای از آن آتش خاموش نشدنی وفعال

به بیرون نشان دهد

ومیزبان دلسوز ومهربان ،این آتش را ، به خود آورد و  بترساند

 که میزبان ،چه دشمنی وحشتناک بوده وهست وخواهد بود ،

اگر به موقع بیرونش نراند ودفعش نکند

از آن شعله ، فریادی شنید

که تا آن زمان هرگز نشنیده بود

فریاد خواستن  تا پایان  پایان فرصت

و دود و  آتشی دید که تا آن زمان هرگز ندیده بود

آتشی که او را میخواند تا آخرین لحظه فرصت

به زمین افتاد وچون نعشی ،مدت ها  بماند

دنیای اطراف که تا آن زمان چنین حال وهوایی از او ندیده بودند

سراسیمه به کمکش شتافتند

ولی از دست هیچ کس ،هیچ کاری  وکمکی بر نمی آمد

هر چه بیشتر سعی می کردند

وضعیت او را ،بدتر،بدتر می کردند

مدتی گذشت

ومعنای فریاد ودعوت به چنین آتشی را ،از درون یافت

که نهیبش می داد

هر آن چه که این آتش را ساخته وخاکسترش را

سریع از خود دور کن ودور بریز

زنده شد وبرخیزید

واز نقطه ای که بلند شد،شروع به جستجو کرد

و وسواسانه،جمع کرد هر آن چه آتش افروز درونش شده بود

کوهی جمع شد 

که می بایست هر کدام را از جایگاهی که با حرص وولع وخواستن،به دست آورده بود

باید با نفرت هر چه تمام ، به صاحبش بر می گرداند

واحساس درونیش را به او بازگو می کرد

وعذر خواهی وطلب بخشش می نمود

زنده شد

وبا قدرت تمام ، شب وروز

با تلاش وصف نا پذیرش

از ذره المثقال گرفته ،تا به بزرگی هر چه تمام ،بیرون ریخت

وبا بیرون ریختن هر کدام ،ضربه ای مهلک ،به آتش درونش می زد

تا پایان پایانش ودفع خاکسترش

وبا اشک سوزان باز گشتش 

شستشو داد جای آتش وخاکستر درونش را

وبعد میهمان عزیزش ،نور عزیزش را 

با التماس وخواستن های جان سوز دعوت کرد 

وجای ظلمت ،نور نشست

وهر آن وهر لحظه اش 

میهمان ومیزبان نوری ماندنی وبینشی خاص شد

قصه نبود ،حقیقت جان بود از جانان

 

 

  
نویسنده : موعود ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :